سعدی › حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی پیش داود طائی نشست / که دیدم فلان صوفی افتاده مست
قی آلوده دستار و پیراهنش / گروهی سگان حلقه پیرامنش
چو پیر از جوان این حکایت شنید / به آزار از او روی در هم کشید
زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق / به کار آید امروز یار شفیق
برو زآن مقام شنیعش بیار / که در شرع نهی است و در خرقه عار
به پشتش در آور چو مردان که مست / عنان سلامت ندارد به دست
نیوشنده شد زین سخن تنگدل / به فکرت فرو رفت چون خر به گل
نه زهره که فرمان نگیرد به گوش / نه یارا که مست اندر آرد به دوش
زمانی بپیچید و درمان ندید / ره سر کشیدن ز فرمان ندید
میان بست و بی اختیارش به دوش / در آورد و شهری بر او عام جوش
یکی طعنه می‌زد که درویش بین / زهی پارسایان پاکیزه دین!
یکی صوفیان بین که می خورده‌اند / مرقع به سیکی گرو کرده‌اند
اشارت کنان این و آن را به دست / که آن سر گران است و این نیم مست
به گردن بر از جور دشمن حسام / به از شنعت شهر و جوش عوام
بلا دید و روزی به محنت گذاشت / به ناکام بردش به جایی که داشت
شب از فکرت و نامرادی نخفت / دگر روز پیرش به تعلیم گفت
مریز آبروی برادر به کوی / که دهرت نریزد به شهر آبروی