سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است / دلش همچو سنگ سیه پاره‌ای است
نترسد همی ز آه و فریاد خلق / خدایا تو بستان از او داد خلق
جهاندیده‌ای پیر دیرینه زاد / جوان را یکی پند پیرانه داد
کز او داد مظلوم مسکین او / بخواهند و از دیگران کین او
تو دست از وی و روزگارش بدار / که خود زیر دستش کند روزگار
نه بیداد از او بهره‌مند آیدم / نه نیز از تو غیبت پسند آیدم
به دوزخ برد مدبری را گناه / که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه
دگر کس به غیبت پیش می‌دود / مبادا که تنها به دوزخ رود