سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی دعوتی بود در کوی من / ز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب در آمد ز کوی / به گردون شد از عاشقان های و هوی
پریچهره‌ای بود محبوب من / بدو گفتم ای لعبت خوب من
چرا با رفیقان نیایی به جمع / که روشن کنی بزم ما را چو شمع؟
شنیدم سهی قامت سیم‌تن / که می‌رفت و می‌گفت با خویشتن
محاسن چو مردان ندارم به دست / نه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زآن مخنث مخواه / که پیش از خطش روی گردد سیاه
از آن بی حمیت بباید گریخت / که نامردیش آب مردان بریخت
پسر کاو میان قلندر نشست / پدر گو ز خیرش فرو شوی دست
دریغش مخور بر هلاک و تلف / که پیش از پدر مرده به ناخلف