سعدی › گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرابت کند شاهد خانه کن / برو خانه آباد گردان به زن
نشاید هوس باختن با گلی / که هر بامدادش بود بلبلی
چو خود را به هر مجلسی شمع کرد / تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
زن خوب خوش خوی آراسته / چه ماند به نادان نو خاسته؟
در او دم چو غنچه دمی از وفا / که از خنده افتد چو گل در قفا
نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ / که چون مقل نتوان شکستن به سنگ
مبین دلفریبش چو حور بهشت / کز آن روی دیگر چو غول است زشت
گرش پای بوسی نداردت پاس / ورش خاک باشی نداند سپاس
سر از مغز و دست از درم کن تهی / چو خاطر به فرزند مردم نهی
مکن بد به فرزند مردم نگاه / که فرزند خویشت برآید تباه