سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در این شهر باری به سمعم رسید / که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب / که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
پریچهره هرچ اوفتادش به دست / یکی در سر و مغز خواجه شکست
نه هر جا که بینی خطی دل فریب / توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول / که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش / دل افگار و سر بسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل / به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟ / که بسیار بیند عجب هر که زیست
چنین گفتش از کاروان همدمی / مگر تنگ ترکان ندانی همی
برنجید چون تنگ ترکان شنید / تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را یکی بانگ برداشت سخت / که دیگر مران خر بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم / اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند / وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌ای را همی پروری / به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد / دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن / بود بندهٔ نازنین مشت زن
گروهی نشینند با خوش پسر / که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار / که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
از آن تخم خرما خورد گوسپند / که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن در که است / که از کنجدش ریسمان کوته است