سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جوانی هنرمند فرزانه بود / که در وعظ چالاک و مردانه بود
نکونام و صاحبدل و حق پرست / خط عارضش خوشتر از خط دست
قوی در بلاغات و در نحو چست / ولی حرف ابجد نگفتی درست
یکی را بگفتم ز صاحبدلان / که دندان پیشین ندارد فلان
برآمد ز سودای من سرخ روی / کز این جنس بیهوده دیگر مگوی
تو در وی همان عیب دیدی که هست / ز چندان هنر چشم عقلت ببست
یقین بشنو از من که روز یقین / نبینند بد، مردم نیک بین
یکی را که فضل است و فرهنگ و رای / گرش پای عصمت بخیزد ز جای
به یک خرده مپسند بر وی جفا / بزرگان چه گفتند؟ خذ ما صفا
بود خار و گل با هم ای هوشمند / چه در بند خاری؟ تو گل دسته بند
که را زشت خویی بود در سرشت / نبیند ز طاووس جز پای زشت
صفایی به دست آور ای خیره روی / که ننماید آیینهٔ تیره، روی
طریقی طلب کز عقوبت رهی / نه حرفی که انگشت بر وی نهی
منه عیب خلق ای خردمند پیش / که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
چرا دامن آلوده را حد زنم / چو در خود شناسم که تردامنم؟
نشاید که بر کس درشتی کنی / چو خود را به تأویل پشتی کنی
چو بد ناپسند آیدت خود مکن / پس آنگه به همسایه گو بد مکن
من ار حق شناسم وگر خود نمای / برون با تو دارم، درون با خدای
چو ظاهر به عفت بیاراستم / تصرف مکن در کژ و راستم
اگر سیرتم خوب و گر منکر است / خدایم به سر از تو داناتر است
تو خاموش اگر من بهم یا بدم / که حمال سود و زیان خودم
کسی را به کردار بد کن عذاب / که چشم از تو دارد به نیکی ثواب
نکو کاری از مردم نیک رای / یکی را به ده می‌نویسد خدای
تو نیز ای عجب هر که را یک هنر / ببینی، ز ده عیبش اندر گذر
نه یک عیب او را بر انگشت پیچ / جهانی فضیلت بر آور به هیچ
چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه / به نفرت کند ز اندرون تباه
ندارد به صد نکتهٔ نغز گوش / چو زحفی ببیند بر آرد خروش
جز این علتش نیست کان بد پسند / حسد دیده نیک بینش بکند
نه مر خلق را صنع باری سرشت؟ / سیاه و سپید آمد و خوب و زشت
نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست / بخور پسته مغز و بینداز پوست