سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی را عسس دست بر بسته بود / همه شب پریشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تیره رنگ / که شخصی همی نالد از دست تنگ
شنید این سخن دزد مغلول و گفت / ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
برو شکر یزدان کن ای تنگدست / که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوایی بسی / چو بینی ز خود بینواتر کسی