سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فقیهی بر افتاده مستی گذشت / به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد / جوان سر برآورد کای پیرمرد
برو شکر کن چون به نعمت دری / که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند / مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست / که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نوشت / مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست / که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود می‌رود هر که جویان اوست / به عنفش کشان می‌برد لطف دوست
نگر تا قضا از کجا سیر کرد / که کوری بود تکیه بر غیر کرد