سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی خفته بودم به عزم سفر / پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد / که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود / به معجر غبار از پدر می‌زدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من / که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک / که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد / که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور / دوان می‌برد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب / عنان باز نتوان گرفت از نشیب