سعدی › حکایت در عالم طفولیت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عهد پدر یادم آید همی / که باران رحمت بر او هر دمی
که در طفلیم لوح و دفتر خرید / ز بهرم یکی خاتم زر خرید
به در کرد ناگه یکی مشتری / به خرمایی از دستم انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خرد / به شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختی / که در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلی رسند / ز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پیش / که گردت برآید عملهای خویش
برادر، ز کار بدان شرم دار / که در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول / اولوالعزم را تن بلرزد ز هول
به جایی که دهشت خورند انبیا / تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برند / ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویش / که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هست / ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زن / رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
مرا خود چه باشد زبان آوری / چنین گفت شاه سخن عنصری:
«چو از راستی بگذری خم بود / چه مردی بود کز زنی کم بود؟»
به ناز و طرب نفس پروده گیر / به ایام دشمن قوی کرده گیر
یکی بچهٔ گرگ می‌پرورید / چو پروده شد خواجه بر هم درید
چو بر پهلوی جان سپردن بخفت / زبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروری / ندانی که ناچار زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زد / کز اینان نیاید به جز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماست / که ترسم شود ظن ابلیس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما / خدایش بینداخت از بهر ما
کجا سر برآریم از این عار و ننگ / که با او به صلحیم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوی تو / چو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او بر خوری / نباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست بیگانگی / که دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست پای / چو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خرید / که خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد / که دشمن نیارد نگه در تو کرد