سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی برد با پادشاهی ستیز / به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز / همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی / کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوست / رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو از دوست گر عاقلی بر مگرد / که دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یکدل شو و یک سخن / که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست / به خشنودی دشمن آزار دوست