سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی را به چوگان مه دامغان / بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفت / بر او پارسایی گذر کرد و گفت
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز / گناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجل / که شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟ / در عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواه / شب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست هست / عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بنده‌ای دست حاجت بر آر / و گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواه / که سیل ندامت نشستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی / که ریزد گناه آب چشمش بسی