عطار › هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو بیچون آمدی این راز بشنو / یقین انجام با آغاز بشنو
تو بیچون آمدی اندر نمودار / ز ذات خویش اینجاگه پدیدار
تو بیچون آمدی در عرش اعظم / از آن دم بیشکی در سوی آن دم
تو بیچون آمدی در عرش اینجا / نمودی روی خود در فرش اینجا
تو بیچون آمدی در لوح بیشک / قلم بنوشته اینجاگه تو از یک
تو بیچون آمدی در عین جنّت / رسیدی این زمان در سرّ قربت
تو بیچون آمدی از شمس تابان / شدی اینجایگه چون شمس تابان
تو بیچون آمدی از مه بماهی / چگویم دوست در چشمم چو ماهی
تو بیچون آمدی از مشتری باز / در ایجا باز دیدی بیشکی راز
تو بیچون آمدی از زهره موجود / همه بود تو است و بود تو بود
تو بیچون آمدی در عین انجم / ز نور خویش کردی جملگی گم
تو بیچون آمدی در دید آتش / ترا آتش شده اینجایگه خوش
تو بیچون آمدی در مخزن باد / یقین مر باد از تو گشت آباد
تو بیچون آمدی آب روانه / شدی اندر همه چیزی روانه
تو بیچون آمدی در حقهٔ خاک / از آن پیداست در تو جمله افلاک
تو بیچون آمدی در معدن کان / حقیقت لؤلؤ و درّاست و مرجان
وصال کعبهٔ تو یافت منصور / از آن شد در همه آفاق مشهور
وصال کعبه میجویند عشاق / توئی کعبه یقین در عین آفاق
درون کعبهٔ دل رخ نمودی / عجایب این چنین پاسخ نمودی
مروّج کردهٔ مر کعبهٔ دل / گشادستی در اینجا راز مشکل
بتو روشن شدست این کعبه اینجا / درون کعبه را کردی مصفا
وصال کعبهٔ تو هر که یابد / بجز تو کعبه دیگر مینیابد
تمامت کعبه است ای راز دیده / یقین بگشای ای شهباز دیده
تو بر خود عاشقی معشوق هستی / وگر هم کافری بُت میپرستی
تو برخود عاشقی ای گمشده تو / حقیقت قطره و قلزم شده تو
وصالم مینمائی دم به دم باز / وجود خویشتن سوی عدم باز
چنان شو همچو اوّل در نمودار / که بودی در تمامت ناپدیدار
چنان شو همچو اوّل در فنا تو / که بودی ذات در عین لقا تو
چنان شو همچو اوّل در عیان لا / که الّا اللّه بودی در همه جا
چنان شو همچو اوّل در همه دید / مگرد این بار اندر گرد تقلید
چنان شو در همه یکتا نموده / که می خود گفته باشی یا شنوده
چنان شو همچو اوّل در همه گم / که عالم قطره بُد تو عین قلزم
چنان شو همچو اوّل راز دیده / که بودی این همه خود باز دیده
چنان شو در یکی چون اولین تو / که بودی در نمودار پسین تو
صفاتت محو کن تا کلی شوی ذات / اگرچه خود یکی دیدی در آیات
صفاتت محو کن کل بیچه و چون / حقیقت محو شو در هفت گردون
حقیقت محو شو در نور خورشید / برافکن مشتری با نور ناهید
حقیقت محو شو اندر قمر تو / بسوزان نور کوکب سر بسر تو
حقیقت محو شو در آفرینش / یکی گردان در اینجا جمله بینش
حقیقت محو شو ای نور جمله / که هستی بیشکی مشهور جمله
حقیقت محو شو اندر دو عالم / انالحق گوی اینجاگه دمادم
حقیقت محو شو چون خود نمودی / که چون خورشید در گفت و شنودی
حقیقت محو گرد و بی نشان شو / ورای ماورای انس و جان شو
توئی اصل و توئی فرع اندر اینجا / توئی عقل و حقیقت شرع اینجا
همه بازارتست و تو خدائی / عجائب میکنی از خود جدائی
چنانت عاشقان در جستجویند / که کلّی خود تواند و خود تو گویند
چنانت عاشقان محبوس گشتند / که خود را هم بدست تو بکشتند
چنانت عاشقان در نیست هستند / هنوزت عاشق عهد الستند
چنانت عاشقند ای جان که جان را / نمییابند خود را و نشان را
حقیقت عقل دور اندیش داری / ازآن سودا همه در پیش داری
بخواهی ریخت بیشک خون جمله / که هستی در درون بیرون جمله
فتادی جملگی عین تودیدم / بجز ذات تو من چیزی ندیدم
تو بودی بیشکی دیدار منصور / که کردی فاش خوددر جمله مشهور
تو بودی بیشکی بود وجودش / بقا گردی بکلّی بود بودش
تو بودی بیشکی باوی تو مطلق / زدی اینجا ز بود خود اناالحق
تو بودی بیشکی بردار رفته / اناالحق گفته خویش و خود شنفته
تو بودی بیشکی در خود نمودار / ز عشق خویش رفتی بر سردار
تو بودی هیچ غیری نیست ذاتت / درافکنده در آخر مر صفاتت
تو بودی خود بخود پیدا نموده / ز عشقش آن همه غوغا نموده
تو بودی بیشکی اسرار گفته / ابا منصور اندر دار گفته
ز تو منصور شوریده در اینجا / بجز تو هیچ نادیده در اینجا
همه ذات تو دید و خود فنا کرد / میان جملگی خود مقتدا کرد
همه ذات تو دید و خویش در باخت / میان عاشقان خود سر برافراخت
همه ذات تو دیده گشت عاشق / فنای خویشتن را دید لایق
همه ذات تو دید اینجای تحقیق / در آخر شد فنا و یافت توفیق
چو جز تو هیچ دیگر را نمییافت / وجود جملگی را شبنمی یافت
چنان در بحر ذاتت خورد غوطه / نه بی رزق و نه بی تدبیر فوطه
که خود را دید اینجا جوهر تو / بسوزانید مر هفت اختر تو
لقای تو عیان خویشتن دید / نمود تو میان جان و تن دید
چنان اندر صفاتت گشت موصوف / عیان در قرب ذاتت گشت موصوف
فنا کرد اختیار و بود خود یافت / ترا در جزو و کل محبوب خود یافت
چنان در عشق تو حیران شده هست / که صورت پیش ذرّات تو بشکست
نمود اوراز خود از جملگی باز / ز عشق ذات اینجا گشت سرباز
یقین تو درون جان و دل دید / گذر ازجان و از دل کرد تقلید
همه بی روی تو هیچست اینجا / حقیقت پیچ در پیچست اینجا
وصالم یافت در عین دلم او / نمود خویشتن زد بر عدم او
چنانت عاشق و سرمست آمد / که کلّی نیست گشت و هست آمد
چنانت دید اینجاگاه اظهار / که بیخود می برآمد بر سردار
چنانت جان و خون اندر قدم ریخت / که پیوند خود از آفاق بگسیخت
چنانت واله و حیران یکی یافت / که خود ذات تو در خود بیشکی یافت
تو واصل گردی و او راز بر گفت / اناالحق از تو بشنفت و خبر گفت
اگرچه بود صورت با معانی / ز تو برگفت کل راز نهانی
تو موجودی که میگوئی اناالحق / تو باطل یافتی زاندم زنی حق
ز تو منصور بردارست اینجا / حقیقت او نمودارست اینجا
ز تو منصور این عزّ و شرف دید / حققت جوهر تو در صدف دید
صدف بشکست کو بُد راز دیده / درون خود ترا بُد راز دیده
هر آنکو دید از تو یک نمودار / وجود خویشتن را کرد بردار
نه منصور از حقیقت زد اناالحق / که ذرّات جهان گویند اناالحق
کسی باید کز این سرّ راز داند / یکی نکته از این سر باز داند
وصال دوست را شاید یکی گو / وجود خویش در باز و چنان گو
نه هر کس این دم اینجاگه برآرد / کسی باید که چون او سر برآرد
نشاید عشق جانان ناتوان را / کسی باید که در بازد جهان را
بیک ره دست از جان برفشاند / بجز جانان کسی دیگر نداند
فنای خود بقای دوست بیند / بقای جان لقای دوست بیند
چنان باشد ز یکتائی جانان / که یابد عین رسوائی ایشان
کمال عشق دروی راز باشد / ز عشق دوست او سرباز باشد
چنان بیند وجود خویش اینجا / که پنهان باشد اندر عشق پیدا
کمال او وجود دوست باشد / حقیقت مغز کل نی پوست باشد
جمال دوست بیند در عیان او / بماندی بی نشان جاودان او
حقیقت بود خود یابد ز صورت / یکی بیند در اینجا بی کدورت
یکی بیند نمود خویش و جانان / یکی پیدا شود مرکاه پنهان
کشد رسوائی عشق حقیقت / براندازد برسوائی طبیعت
برسوائی توانی یافت بیچون / نیابی راز تا نفشانیش خون
برسوائی توانی یافت دلدار / اگر آئی تو چون حلاج بردار
برسوائی توانی یافت رویش / اگر گشته شوی در خاک کویش
برسوائی اگر کشته شوی تو / میان خاک آغشته شوی تو
کمالت بیشتر در حضرت یار / شود آنگه رسی در قربت یار
اگر کشته شوی این سرّ جانی / نه کشتن یابی آخر زندگانی
اگر کشته شوی در کوی جانان / بیابی تو نفس در روی جانان
اگر کشته شوی دل زنده گردی / چو خورشیدی بکل تابنده گردی
اگر کشته شوی در قربت یار / رسی اندر زمان حضرت یار
اگر کشته شوی در پیش جانان / شوی خورشید همچون ماه تابان
اگر کشته شوی مانند جرجیس / نماند مکر و شید و زرق و تلبیس
اگر کشته شوی مانند اسحق / تو باشی بیشکی دیدار آفاق
اگر کشته شوی چون مرتضی تو / شوی بیشک حقیقت کل خدا تو
اگر کشته شوی چون پور حیدر / تو باشی در بر معنی کل در
اگر کشته شوی مانند منصور / شوی اندر نمود عشق مشهور
اگر کشته شوی مانند عطّار / تو باشی بیشکی دیدار جبّار
تو باشی آن زمان دیدار اللّه / حقیقت در عیان دیدار اللّه
تو باشی جزو و کل را دید در دید / ار این سرّ ز من بتوانی اشنید
اگر گشته نخواهی گشت در دوست / نیابی مغز و یابی در یقین پوست
اگر این سر بدانی راز یابی / شوی کشته تو جانان بازیابی
یقین میدان که کشتن در بر یار / به از این زندگانی تو عطّار
یقین میدان که سر خواهد بریدن / جمال دوست جان خواهد بدیدن
چه باشد جان و تن من شرم دارم / دگر میگویم و پاسخ گذارم
هزارا جان چه باشد تا فنایت / کنم اینجایگه در خاک پایت
چه باشد صد هزاران جان چه باشد / که عاشق بر رخ دلدار باشد
چه باشد سرسزای جان جانم / مرا مقصود این با خود رسانم
رهان با خود مرا زین تنگنائی / که مردم کشتن است اندر جدائی
جدائی نیست لیکن این غرض هست / چو نقشی برده بر جانم فروبست
دمادم میکنم من زوجدائی / که تا یابم مگر از وی رهائی
مرا تا هست صورت نیست آرام / مرا آرام آن دم ای دلارام
بود کز صورتم فانی کنی تو / مر این صورت بیک ره بشکنی تو
ز دست صورت اندر صد بلایم / بکش و آنگه رسان در دید لایم
از این صورت اگر چه راز دیدم / بمردم از خود و در تو رسیدم
ولیکن گر چه صورت هست در وی / حققت مستی دارم از این می
چو اینجا وصل دارم از رخ تو / کز این صورت گذارم پاسخ تو
ولی رازم تو میدانی در اینجا / مُرادم هم تو بتوانی در اینجا
چو سرّ آخرت ز اوّل بدیدم / اگرچه صورت کل ناپدیدم
مرا عشق تو میدارد دمادم / وصالی میرساند از تو هر دم
مرا عشق تو خواهد کرد کشته / که آخر بازیابم عین رشته
مرا عشقت بخواهد کشت آخر / ز پنهانی شوم آنگاه ظاهر
مرا عشقت کُشد آخر بزاری / کنم در سرّ عشقت پایداری
مرا عشقت بخواهد کشت تحقیق / که تا یابم در آخر دوست توفیق
مرا عشقت بخواهد کشت دانم / کز این معنی ز صورت وارهانم
چنانت رفتهام از خود بیکبار / که گوئی هستم اندر عین دیدار
بکش تا زنده گردم من برویت / شوم من کشته اندر خاک کویت
بکش تا زندهام گردانی ای دوست / برون آور مرا یکباره از پوست
بکش تا زندهٔ جاوید باشم / ترا من بندهٔ جاوید باشم
بکش عطّار را تا باز یابم / جمالت را و در خدمت شتابم
بکش عطّار را تا جان فشاند / که جز ذات تو مر چیزی نماند
بکش عطّار تا اسرارت ای جان / بگوید فاش دیگر بارت ای جان
بکش عطّار تا دیدار بیند / ترا مر برتر از اسرار بیند
تو او را میکشی او زنده تست / خداوندی و او خود بندهٔتست
یقین فرمان تست اکنون خداوند / برون آور مرا بیچاره از بند
در این بند و بلا او را فکندی / بماندست این زمان در مستمندی
در این بند و بلا او را بخواهی / تو گشتی حاکمی و پادشاهی
در این بند و بلا او هست تسلیم / حقیقت فارغست از ترس وز بیم
در این بند و بلا مستانه و خوش / گهی تسلیم هست و گاه سرکش
در این بند و بلا چون رخ نمائی / ورا بندی تو ازدل برگشائی
در این بند و بلا میگوید از تو / مراد جاودانی جوید از تو
در این بند و بلا آمد گرفتار / ندارد کار جز در گفتن اسرار
در این بند و بلا دُر میفشاند / که میداند که جاویدان نماند
در این بند و بلا آخر رهائی / نخواهد یافت از قیدت جدائی
در این بند و بلا میباش با او / مراد بندهٔ بیچاره میجو
در این بند و بلا میدان تو رازم / که در عشقت همی سوزیم و سازم
در این بند و بلا من آنچنان راز / ز تو دیدم که با تو گفتهام باز
در این بند و بلا من باتو گویم / دوای دردم اینجا از تو جویم
در این بند و بلا دیدم جفایت / در آخر بینم امّید وفایت
در این بند و بلا فریاد من رس / که من جز تو ندارم در جهان کس
در این بند و بلا گشتم گرفتار / ز تو در بندم ای مه رخ برون آر
جفاکردی وفا کن آخر ای دوست / که عین این جفا دانم نه نیکوست
وفا باشد جفای تو بَرِ من / در آن عهدی که کردستی تو مشکن
وفای تو جفای دیگرانست / ولیک این معنی اینجا کس ندانست
بجز آنکو شناسد رازت ای جان / که دید آغاز و هم انجامت ای جان
من از آن عهد جان اندر کف دست / نهادستم که از رویت شدم مست
من از آن عهد خود را راز دیدم / که اینجا عهدت ای جان باز دیدم
من از آن عهد کل جان میفشانم / یقین پیدا و پنهان میفشانم
من از آن عهد جانان یافتستم / یقین برکشت خود بشتافتستم
مرا عهد تو اینجا کشت تحقیق / که در کشتن بیابم عین توفیق
مرا عهد تو یادست ای دل و جان / چو خواهی کشتنم آخر مرنجان
مرا عهد تو یادست از حقیقت / از آن بیزارم از عین طبیعت
مرا عهد تو یادست و بکش زار / مرا آنگه حجاب از پیش بردار
مرا عهد تو یادست و تودانی / بکش تا باز یابم زندگانی
مرا عهد تو یادست و همه یاد / هزاران جان فدای روی تو باد
ز عهدت این زمان من پایدارم / ز زندان بر کنون در پای دارم
ز عهدت بر نگردیدم در این راز / مرا سر این زمان از سر بینداز
ز عهدت بر نگردیدم تو دانی / که بخشیدی مرا سرّ معانی
ز عهدت جانفشانم آخر کار / چه باشد چونکه دارم چون تودلدار
مرا چون جز تو جانان هیچکس نیست / بجز تو هرگزم فریادرس نیست
توبخشیدی در اینجا راز چونست / نمودستی مرا آغاز چونست
تو بخشیدی مرا این فضل و حکمت / رسانیدی مرا در عین قربت
تو بخشیدی عیان انجام از تو / ندیدم هیچکس در راز از تو
ز وصلت کی توانم شکر کردن / نهادستم برت تسلیم گردن
شدم تسلیم جانا در بر تو / اگرچه نیستم من در خور تو
نمود انبیا بنمودیم پاک / تو دادی مر مرا هم زهر و تریاک
ز سرّ انبیای برگزیده / شدم در قربت تو راز دیده
چنان ره گم شدم در اوّل کار / که خواهستم شدن من گم بیکبار
در آخر فضل کردی ره نمودی / درم بُد بسته وانگه برگشودی
ز فضلت شکر دارم ای دل و جان / توئی جانا مرا هم جان و جانان
ز قول شرعت ای دیدار جمله / نمودم بیشکی اسرار جمله
چو گفتی مَنْ رَآنی حق تو باشی / یقین جان من مطلق تو باشی
حقیقت با تو دارم من سر و کار / که بگرفتی دل و جانم بیکبار
همه گفتار من با تست اینجا / که راز جملگی گشت از تو پیدا
چو تو کس نیست ای ذات همه تو / یقین و عین آیات همه تو
حقیقت چون دوئی برداشتی باز / حجاب آخر ز پیش من برانداز
حجابم صورتست و دور گردان / مرا نزدیک خود معذور گردان
ایا عطّار تا چندین چگوئی / خدا با تست دیگر می چه جوئی
خدا باتست اندر پردهٔ راز / نموده مر ترا انجام و آغاز
خدا با تست پیدا خود نموده / درت کلّی و معنی برگشوده
خدا با تست ای دانای اسرار / نهان اندر جهان صورت پدیدار
خدا با تست اینجا راز دیدی / همه عهد الستت باز دیدی
خدا با تست در پیدا و پنهان / همیشه راز میگوید زهر سان
خدا با تست در خلقت بگفتار / همی گوید زهر شیوه ز اسرار
خدا با تست میگوید که چونم / یقین با تودرون و هم برونم
خدا با تست اکنون بر یقین باش / گمان بردار و اینجا پیش بین باش
خدا با تست هم اینجا هم آنجا / نهان بود و کنون در تست پیدا
خدا با تست اینجا راز گفته / ترا اسرار کلّی باز گفته
خدا با تست بیشک همچو منصور / اناالحق میزند تا نفخهٔ صور
خدا با تست ای مانندهٔ سر / ز باطن میکند اسرار ظاهر
خدا با تست چون منصور حلاج / نهاده بر سرت از سرّ خود تاج
خدا با تست اینجاگاه چون حق / ز بود خود زند در تو اناالحق
خدا با تست راز فاش بنگر / توئی نقش ویت نقاش بنگر
خدا با تست اینجا در دل و جان / نظر کردی و دیدی سرّ پنهان
خدا با تست و میگوید تو بشنو / نویسنده هم اوست ای پیر بگرو
خدا با تست دید مصطفی هم / حقیقت انبیا و اولیا هم
خدا و مصطفی در بود بنگر / چنین اسرار از ایشان بود بنگر
خدا و مصطفی بیشک نمودار / ترادر جان همی گویند اسرار
خدا و مصطفی داری حقیقت / حقیقت از خدا ز احمد شریعت
شریعت ره سپردستی ز احمد / که تا گشتی تو منصور و مؤیّد
حقیقت از خدا داری تو در جان / همی گوئی از این دم راز جانان
ره عشقست حقیقت کل نمودست / اگرچه خود حقیقت بود بودست
حقیقت شرع دان و شرع اللّه / ز شرعت دم زن اینجا صبغةاللّه
حقیقت شرع دید مصطفی دان / که دید مصطفی کلّی یقین دان
محمد با خدا هر دو یقین است / نظر کن رحمة للعالمین است
هر آن چیزی که غیر از مصطفایست / حقیقت دان که تشویش و بلایست
ره احمد(ص) ره بیچون ذاتست / محمد(ص) بیشکی بیچون ذاتست
اگرچه در سلوک مصطفائی / از آن پیوسته در دید لقائی
ز دید مصطفی این دم زدی تو / ز معنی کام اینجا بستدی تو
دم او در دم تست ای گزیده / از آنی از دم او راز دیده
منه پای از خدا و شرع بیرون / بهم از مصطفی بین راز بیچون
ره احمد گزین و زو مدد خواه / که اودیدست کل دیدار اللّه
چو احمد در دل و جان دوستداری / همه مغزی نه چون خر پوست داری
ز احمد مغز جان آباد کردی / طبیعت از میان آزاد کردی
رهت احمد نمود ای پیر عطّار / از او گوی و از او میدان تو اسرار
رهت احمد نمود اینجا بتحقیق / از او مییافتستی عین توفیق
رهت احمد نموده هم بمنصور / ترادر جمله عالم کرد مشهور
ترا مشهور کرد اندر بر دوست / رسانیدت که هستی رهبر اوست
دمی کاینجا زدی از مصطفی بود / از آنت اندرون پرصفا بود
دمی کاینجا زدی او ره نمودت / دربسته یقین او برگشودت
دم احمد ترا در جانست اینجا / دلت همچون مه تابانست اینجا
دم احمد تو داری زان شدی شاد / حقیقت حق شدی در لیس فی الدار
دم احمد زدی در راستی تو / در آن معنی از آن آراستی تو
دم احمد درون تو چو جان کرد / بسی اینجا ترا شرح و بیان کرد
دم او در درون بنگر که اوئی / حقیقت اوست با تو پس چه جوئی
یقین احمدِ مختارِ تازی / ترا با اوست اینجا عشقبازی
یقین مصطفی هر دل که بگرفت / دو عالم را بیک ارزن بنگرفت
دلت چون مصطفی دیدست جانی / از آن دلشاد در عین العیانی
هر آنکو شرع احمد دارد اینجا / محمّد ضائعش نگذارد اینجا
ز احمد هر دلی کو راز یابد / چو من گم کردهٔ خود باز یابد
ز احمد گر ترا بگشاید این در / شوی در دید معنی همچو حیدر
ز احمد حیدر اینجا در یقین شد / از آن بر اوّلین او راستین شد
ز احمد راز دان و سر تو بشناس / چو حیدر از نهنگ و دیو مهراس
ز احمد راز دان و جانفشان شو / چو جان داری حقیقت جان جان شو
چو احمد راز دان و گرد بیچون / بدان اسرار ما را بیچه و چون
ز احمد گر شوی واصل چو عطّار / ز جسم و جان شوی کل ناپدیدار
ز احمد گر شوی اینجا تو مؤمن / شوی ز آفات و مرعاهات ایمن
ز احمد گر شوی واصل در اینجا / کنی دیدار ما حاصل در اینجا
ز احمد گر شوی واصل چو مردان / برت سجده کند این چرخ گردان
ز احمد گر شوی واصل چو آدم / یقین بخشد ترا سرّ دمادم
ز احمد گر شوی واصل تو چون نوح / بیابی اندر اینجا قوّت روح
ز احمد گر شوی واصل تو بی بیم / نسوزی تو بنارش چون براهیم
ز احمد گر شوی واصل چو موسی / شوی در کوه و طور دل تو یکتا
ز احمد گر شوی واصل چو هارون / بکام تو شود این هفت گردون
ز احمد گر شوی واصل چو یعقوب / بیابی در زمان دیدار محبوب
ز احمد گر شوی واصل چو یوسف / جمال یار یابی بی تأسّف
ز احمد گر شوی واصل چو جرجیس / شوی زنده چو جان بی مکر و تلبیس
ز احمد گر شوی واصل چو یونس / خدا بینی درون جان تو مونس
شوی در عشق چون موسی مصفّی / ز احمد گر شوی واصل چو عیسی
ز احمد گر شوی واصل چو حیدر / شوی در کائنات جان و دل در
ز احمد گر شوی واصل چو منصور / شوی ذات عیان نورٌ علی نور
ز احمد گر شوی واصل چو عطّار / هزاران جان ترا آید پدیدار
ز احمد واصلم در قربتِ او / فتاده این زمان در حضرت او
ز احمد واصلم در قربتِ ذات / مرا گویاست از وی جمله ذرات
ز احمد واصلم در شرع احمد / دم او میزنم در نیک و در بد
ز احمد واصلم نزدیکِ مردان / حقیقت اوست کل تنبیه مردان
ز احمد واصلم جز او نجویم / هر آن چیزی که گفتم اوست گویم
ز احمد گفتم این شرح و بیانها / که بیشک احمد آمد جان جانها
ز احمد گفتم این راز نهانی / مرا بگشاد درهای معانی
ز احمد گویم و زو بشنوم باز / که گنجشکم من اندر چنگ شهباز
چو احمد شاهباز عالم آمد / حقیقت تاج فرق احمد آمد
چو احمد شاه و جمله چون گدایند / همه از او رموزی میگشایند
هر آنکو ره دهد احمد برِ خود / کند او را حقیقت رهبرِ خود
هر آنکو ره دهد دیدار یابد / یقین از دید او مر یار یابد
هر آنکو ره دهد در خدمت شاه / بیابد در زمان دیدار اللّه
هر آنکو ره دهد در سرّ بیچون / خدا اینجا ببیند بی چه و چون
هر آنکو ره دهد در وصل دلدار / هم اینجاگه ببیند اصل دلدار
هر آنکو ره دهد در خدمت دوست / شود مغز و برون آرندش از پوست
هر آنکو دید پیغمبر(ص) در اینجا / حقیقت در درون آن رهبر اینجا
حقیقت واصل هر دوجهان شد / بمعنی برتر از کون و مکان شد
حقیقت راه دید و راهبر یافت / در اینجا جان جان در جان و تن یافت
بدید آن راز کان نتوان نمودن / بجز او کس مر این نتوان نمودن
هر آنکو دست زد در دامن او / خوشی آسوده شد در مسکن او
هر آنکو جز محمد(ص) پیر جوید / بهرزه هرچه گوید هیچ گوید
هر آنکو جز محمد(ص) دید اینجا / یقین نایافت دید دید اینجا
هر آنکو جز محمد راهبر یافت / حقیقت دور گشت از خیر و شر یافت
هر آنکو جز محمد(ص) یار بیند / کجا جانان در اینجا باز بیند
هر آنکو جز محمد یافت چیزی / بنزد عاشقان نرزد پشیزی
هر آنکو راه او جست و دم او / ز شرع او بُد اینجا همدم او
حقیقت یافت بیچون و چرا باز / در آخر دید اینجا بیشکی راز
ابا او باش و راز او تو بنگر / در این بنگر ز دیدارش تو برخور
ابا او باش تا بنمایدت کل / برون آرد ترا از رنج وز دل
ابا او باش تا جانت نماید / در اینجا راز جانانت نماید
ابا او باش و با او مهتری کن / گدای او شو و زین پس سری کن
ابا او باش و جان اندر میان نه / چو از جان تو است انصاف جان ده
ابا او باش تا در قربت او / شوی بیشک وصال حضرت او
ابا او باش تا ذاتت نماید / حقیقت تا سرا پایت نماید
ابا او باش و خاک پای او باش / که کل نقشند و زو بنگر تو نقاش
ابا او باش اینجا تا توانی / که بیشک اوست راز کن فکانی
ابا او باش اینجا تا به بینی / که او اینجاست دوست حق یقینی
ابا او باش و تو بین زو همه دوست / اگر تو مرد راهی خود همه اوست
بنزد واصلان کار دیده / که ایشانند دید یار دیده
محمد(ص) با خدا دانند یک ذات / اگر مرد رهی بین زین تو ایات
محمد(ص) رحمت اللّه و حبیب است / همه رنجور عشقند او طبیب است
دوی درد عالم احمد(ص) آمد / که حلّ مشکل نیک و بد آمد
دوای سالکانست او حقیقت / که او بنمود اسرار شریعت
دوا از مصطفی جو تاتوانی / که تا یابی شفا از ناتوانی
دوا از مصطفی جو و ز حیدر / اگر مردی از این هر دو تو مگذر
دوا از مصطفی جو و لقا یاب / بسوی مصطفی از جان تو بشتاب
محمد(ص) باتو است ای کار دیده / چرا غافل شدی بردار دیده
محمد(ص) با تو است و بنگرش روی / تو راز دل همه با مصطفی گوی
محمد(ص) با تواست ار راز بینی / سزد گر روی احمد باز بینی
درون جان ببین دیدار احمد / حقیقت بر خور از اسرار احمد
درون جان محمد را نظر کن / دل وجان را ز دید او خبر کن
درون جان صفای نور او بین / دو عالم را یکی منشور او بین
درون جان مر او را بین و شو ذات / حقیقت جان از او کن تو چو ذرّات
درون جان چو دیدی باز او را / دل وجان در خدایش باز او را
درون جان گرفت و هر دو عالم / یکی گردد نبیند جز که محرم
از او واصل شو و دم زن تو الحق / سزد گرهم از او گوئی اناالحق
از او واصل شو ای مرد یگانه / که تا باحق بمانی جاودانه
از او واصل شو این دم زن در اینجا / حقیقت جزو کل بر هم زن اینجا
از او واصل شو و اشیا برانداز / عیان صورت از پیدا بر انداز
از او واصل شو و برگوی از وی / بجز او هیچ منگر تا شوی شئی
زمین و آسمان و خاک در اوست / خوشا آنکس که خاک حیدر اوست
وجود مصطفی نور خدا بود / از آن او پیشوای انبیا بود
طفیل اوست اینجا هر چه بینی / مبین جز او اگر صاحب یقینی
اگر نه نور او بودی در افلاک / کجا این منزلت دیدی کف خاک
ز نور اوست عرش و فرش و کرسی / چه کرّوبی چه روحانی چه قدسی
ز نور اوست جزوی در دل و جان / حقیقت برتر از خورشید تابان
ز نور اوست عکسی اندر آفاق / از آنش سالکان هستند مشتاق
ز نور اوست جزوی نور خورشید / فکنده پرتوی در دهر جاوید
ز نور اوست جزوی در قمر تاب / از آن آمد در اینجاگه جهان تاب
ز نور اوست جزوی مشتری بین / همه ذرّات او را مشتری بین
ز نور اوست جزوی نور زهره / از آن شد در همه آفاق شهره
ز نور اوست جزوی در کواکب / از آن رخشانست اینجا نجم ثاقب
ز نور اوست یک ذره در آتش / از آن آتش شدست اینجای سرکش
ز نور اوست یک ذره سوی باد / از آن کردست اینجا عالم آباد
ز نور اوست یک ذره سوی آب / از آن کل میشود صنع جهان تاب
ز نور اوست جزوی در سوی خاک / از آن کل میشود در صنع او پاک
ز نور اوست یک ذره سوی کوه / از آن مر جوهری آرد باشکوه
ز نور اوست جزوی در سوی ما / از آن پیوسته اندر شور و غوغا
ز نور اوست یک ذره صدف وار / از آن اینجا نماید درّ شهوار
ز نور اوست اشیا سر بسر نور / از آن مشتق شده اسرار منصور
زمین و آسمان از نور او بین / فغان و شور در منصور او بین
محمد(ص) نو ذاتست ازنمودار / میان انبیا او صاحب اسرار
دلا جان در ره احمد برافشان / در آخر در پیش بیشک سر افشان
دلا جز وی مبین در هر چه بینی / که جز او نیست در صاحب یقینی
دلا در وی ببین کو دید یار است / جهان در دید دیدش رهگذار است
نمودارست شرعش در معانی / ورا اینجا سزد صاحب قرانی
جز اودیدی جز او کس نیست مهتر / همه عالم سراست و اوست سرور
از او اینجا طلب کن تا بیابی / چو او با تست نزد که شتابی
از او اینجا طلب کن دید بیچون / که بنماید ترا اسرار بیچون
زهی معنی تو صورت گرفته / وجود جان منصورت گرفته
ز تو ره باز دیده پیر رهبر / ز تو کل دم زده ای شاه سرور
ز تو ره باز دیده اندر اینجا / فکنده در همه آفاق غوغا
ز تو ره باز دیده در معانی / رسیده در دم صاحبقرانی
ز تو ره باز دیده بر سر راه / زده دم کل عیان انّی انااللّه
ز تو ره در قربت عزت رسیده / جمال بی نشانی باز دیده
ز تو در راه بیچون راه برده / برافکنده در اینجا هفت پرده
ز تو اثبات الّا اللّه کرده / گذشته از برون هفت پرده
ز تو تا جاودان شوری فکنده / نموده خویش از نور تو زنده
ز تو لا یافته الّا شده کل / درون جزو و کل یکتا شده کل
ز تو دیده ز تو گفته حقیقت / سپرده مر ترا راه شریعت
تو میدانی که بیشک از تو دم زد / ز شوقِ ذوق در کویت قدم زد
تو میدانی که جان وسر برافشاند / ز بهر جمله بر خاک درافشاند
کسی کو باز دیدت همچو منصور / ز دیدار تو شد در جمله مشهور
کسی کو باز دیدت عین دیدار / چو منصور آمدت پر شوق بردار
حقیقت مقتدا و پیشوائی / که ذرّات دو عالم پیشوائی
توئی اصل و همه فرع تو دیدم / حقیقت بیشکی شرع تو دیدم
اگر فرع تو نبود لیک شرعت / اساسی کرد اندر اصل و فرعت
چو فرع تست اصل ذات پاکت / درون جزو و کل در عین خاکت
طلبکار تواند اینجا همه کس / توئی در جان و دل فریادشان رس
طلبکار تو و تو در درونی / نمیدانند اینجاگاه چونی
طلبکار تواند اینجای ذرّات / تو بنمودی حقیقت نفخهٔ ذات
طلبکار تو جمله سالکانند / فتاده در ره کون و مکانند
طلبکار تو و تو در وجودی / که پیش از آفرینش کل تو بودی
طلبکار تو اینجا هر چه بینم / تو میدانی که در عین الیقینم
طلبکار تو میجویند رازت / که تا ناگه بیابند جمله بازت
طلبکار است جان در تن طلبکار / نمایش بیشکی اینجای دیدار
طلبکار است دل در قربتِ تو / فتاده بیخود اندر حضرت تو
طلبکار است اینجا جمله اشیا / که تا بوئی بیابد ازتو اینجا
طلبکار است خورشید فلک بست / از آن با نور رویت با تو پیوست
طلبکار است و سرگردان شده ماه / همی گردد ترا در عین خرگاه
طلبکار تو اینجا مشتری است / بجان و دل ترا او مشتری است
طلبکار تواند اینجا نجومات / کجا دانند از سرّ علومات
طلبکار تو اینجاگه شده عرش / حقیقت نور تو افشانده بر فرش
طلبکار تو کرسی گشته با لوح / که تا بوئی بیابندت از آن روح
طلبکار تو است افلاک و انجم / همه در بحر عشق تو شده گم
طلبکار تو است اینجای آتش / همی سوزد ز شوق روی تو خوَش
طلبکار تو است اینجایگه باد / از آن کرده تمامت از تو آباد
طلبکار تو است اینجایگه آب / که نورتست در وی جان تو دریاب
طلبکار تو است اینجایگه طین / که تا بوئی بیابد این دل و دین
طلبکار تو است اینجایگه کوه / بمانده دائم اندر عار اندوه
طلبکار تو است اینجای دریا / از آن خویش میزند در جوش غوغا
طلبکار تو میبینم یکایک / توئی پیدا شده در جمله بیشک
طلبکار تو میبینم دو عالم / تمامت انبیای ما تقدّم
همه در تو چنان مشتاق بودند / که در تو نور کلّی طاق بودند
همه از آرزوی روی ماهت / شده پنهان کل در خاک راهت
اگر آدم بد از تو دید او راز / حقیقت از تو هم انجام و آغاز
اگر هم نوح از شوقست ای جان / فتاده در سر دریای عمّان
اگر هم شیت بد در خاک کویت / شد اینجا جانفشان از شوق رویت
اگر هم بد خلیل از شوق دیدار / شد اینجاگاه از سرّ تو در نار
اگر هم بود اسماعیل ای جان / ز عشقت خویش را میکرد قربان
اگر هم بود اسحاق گزیده / ز عشق روی تو شد سر بُریده
اگر هم بود یعقوب از غم تو / درون ریشش آمد مرهم تو
اگرچه بود یوسف در چه راز / ز تو هم یافت آخر عزّ و اعزاز
اگر هم بود موسیّ گزیده / ز عشقت گشت اینجا راز دیده
اگر هم بود ایّوب بلاکش / ز شوق عشق تو در پنج و در شش
اگر هم بود جرجیس از عنایت / ترا شد پاره پاره در هدایت
اگر هم بود عیسی صاحب راز / ز شوقت جان خود را باخته باز
اگر هم بود عیسی صاحب اسرار / ز شوقت چند ره آمد ابردار
اگر هم بود حیدر با تو هم سر / حقیقت راز تو دانست و شد سر
تمامت اولیا از تو نمودند / کرامات و ولایت کز تو دیدند
تمامت سالکانِ راه دیده / شدند از مهر رویت سر بریده
تمامت واصلان در عین دیدار / شدند اینجایگه از تو پدیدار
زهی بگذشته از کون و مکان تو / طلسمند این همه در عشق جان تو
زهی بگذشته تو از چرخ اعلا / درون جزو و کل پنهان و پیدا
زهی دید تمامت ارزنی تو / تمامت برزد و کل ارزنی تو
زهی دیده در اینجا ذات بیچون / خدا بی واسطه تو بی چه و چون
زهی از تو شده پیدا شریعت / در او مخفی نمودستی حقیقت
زهی مهتر که در تو جمله پیداست / همه ذرّات از عشق تو شیداست
زهی بنهاده اینجاگه اساست / نموده شرع بی حدّ و قیاست
زهی در جمله تو بنموده دیدار / عیان در جان و صورت ناپدیدار
زهی گفته در اینجا آنچه دیده / چو تو دیگر کسی هرگز ندیده
زهی درجان عطّار آمده راز / نموده مر ورا انجام و آغاز
زهی عطّار از تو مست وحیران / شده ازتو بکل پیدا و پنهان
زهی عطّار از تو راز دیده / ترادرجان خود کل بازدیده
زهی عطّار در تو ناپدیدار / شده واله فشانده سر در اسرار
زهی عطّار در توکل شده حق / اناالحق گفته از تو راز مطلق
زهی عطّار در سرّ محمد(ص) / شد از جان تو منصور و مؤیّد
زهی عطّار کز سرّ کماهی / محمد(ص) را یقین دیده الهی
زهی عطّار تا چند از بیانت / بگو مر جمله اسرار نهانت
زهی عطّار کاینجا راز دیدی / محمد در درونت باز دیدی
تو مگذر از یقین ای پیر عطّار / که پیغامبر نمودت جمله اسرار
تو مگذر زینچنین شاه سرافراز / که او آخر تراکرده سرافراز
تو مگذر زین نمود آفرینش / که پیدا شد ترا در عین بینش
از او خواه این زمان درمان ریشت / که داری درد و درمان هست پیشت
از او خواه این زمان چیزی که خواهی / که خوش آسوده در نزدیک شاهی
از او خواه این زمان دیدار بیچون / که بنماید زخود کل بی چه و چون
از او خواه این زمان تا رخ نماید / یکی را پرده از رخ برگشاید
از او خواه این زمان روح دل خود / چو خود بردار با خود حاصل خود
از او خواه این زمان تو ذات او را / که میدانی یقین آیات او را
از او خواه این زمان او را نظر کن / وجود او مر او را خاک در کن
چو داری با خود اینجا سرّ احمد / مبین جز او که چیزی نیست از بد
همه نیکست اینجا هر چه دیدی / چو او اندر همه چیزی بدیدی
همه نیکست کز کل دید و دانست / محمد در همه اسرار دانست
همه نیکست اینجا هرچه یابی / ولی چون مصطفی هرگز نیابی
چو دیدم مصطفی دیدم حقیقت / سپردم راه شرع اندر طریقت
از او بنمود اینجا جوهر ذات / که تا واصل کنم من جمله ذرّات
از او واصل کنم من عاشقان را / بعزّ آن گه رسانم سالکان را
از او واصلم کنم تا جمله دانند / محمد(ص) را ببینند گرتوانند
که تا چون من شوند اینجا حقیقت / ابی شک پاک از دید طبیعت
چو من واصل شوند و راز بینند / سراپا را محمد(ص) باز بینند
محمد باز بینند جمله در خود / شوند فارغ یقین از نیک وز بد
محمد باز بینند از شریعت / بیارند آنگهی از پی طریقت
چو احمد روی بنمودست دانم / درون جزو و کل عین العیانم
حقیقت من محمد نام دارم / از او پیدا حقیقت کام دارم
فریدالدّین محمد هست نامم / محمد(ص) داده اینجا جمله کامم
از آن تکرار علم وحی دارم / که غیر از مصطفی چیزی ندارم
مرا این سرّ محمد بر گشادست / حقیقت جوهرم در جان نهادست
مرا این سر از او گشتست پیدا / که چون منصور گشتستم هویدا
مرا این سر کز او دارم عیانست / که جان و صورت من بی نشان است
چنان در تقوی باطن یکیام / که کلّی با محمّد بیشکیام
که در یکی زدم اینجا قدم من / گذشتم از وجود و از عدم من
قدم را محو کردم در نهانی / یکی گشتم ز اسرار معانی
دوعالم را یکی دیدم در اینجا / محمد(ص) از همه بگزیدم اینجا
چو او بُد جزو و کل دیگر چه بینم / از این بیشک در این عین الیقینم
چو اودیدم که بیشک جزو و کل بود / تنم را در بلا او عین ذل بود
بسی دیدم بلا و رنج اینجا / شد آخر پای من در گنج اینجا
چو دیدم بود گنج کل محمّد(ص) / ز من برداشت رنج کل محمد(ص)
ز گنج او جواهر یافتم من / یقینِ ذاتِ ظاهر یافتم من
ز گنج او بسی دُرهای اسرار / برافشاندم در اینجاگه باسرار
ز گنج او بسی گوهر فشاندم / بعرش و فرش و ماه و خور فشاندم
ز گنج او تمامت با نصیبند / نمیدانند جمله با حبیبند
ز گنج او اگرچه هست گوهر / مرا آن جوهر است اندر برم بر
دَرِ این گنج من کل برگشادم / تمامت سالکان را داد دادم
در این گنج کل آن کس ببیند / که جز پیغامبر اینجا مینبیند
از این گنجِ معانی بهره یابد / پس آنگاهی ز دل او زهره یابد
دَرِ گنج معانی برگشاید / همه در گنج بیشک ره نماید
چو من این گنج بر کلّی فشاندم / ز جان و دل ز سرّ خود براندم
دَرِ این گنج بگشادست عطّار / همه آفاق را کرده گهربار
بسر این گنج در اسرار افشاند / بگفت و گرچه مخفی نکتهها راند
چنان این گنج او خواهد نمودن / در آخر از میان خواهد ربودن
که کلّی این طلسم و بود جسمش / کند خرد و نماند عین اسمش
طلسم و گنج را خرد آورد او / می صاف از سرور وی خورد او
شود عشقش حقیقت آخر کار / طلسم و گنج گرداند پدیدار
طلسم اینجایگه چون بشکند باز / شود پیدا از او انجام و آغاز
نماند گنج کان دیگر نبیند / کسی الا به جز آنکو ببیند
که گنج اینجا دو است ار چه یکی است / بمعنی و بصورت بیشکی است
یکی گنج صفاتست اندر اینجا / حقیقت گنج ذاتست اندر اینجا
ز اوّل گنج ذات آنگه صفاتست / کز این ذرّات آخر با ثباتست
ز گنج اوّلت اشیا نماید / چو گنج ذات ناپیدا نماید
ز اوّل گنج چون پیدا ببینی / نظر کن گر تو مر صاحب یقینی
ز گنج ظاهرت مر جمله اشیاست / که در بود تو اینجاگاه پیداست
صفای تست اینجا گنج معنی / نیابی تا نیابی رنج معنی
بکش رنجی و آنگه گنج بنگر / دگر آن گنج را بی رنج بنگر
چو گنج این صفات خود بدیدی / بصورت خوب و نیک و بد بدیدی
نظر کن گنج هر جوهر که یابی / برافشان تا دگر چیزی نیابی
چو گنج اینجا برافشانی بیکبار / حقیقت گنج ذات آید پدیدار
چو گنج ذات بینی بیشکی تو / حقیقت هر دو را بینی یکی تو
یقین این گنج را آن گنج بینی / مر این فرصت که آن بی رنج بینی
یکی گنج است بی اسم ار بدانی / همه جانست با جسم ار بدانی
یکی گنجست در عالم گرفته / از اول صورت آدم گرفته
یکی گنجست پیدا و نهانی / یقین در تو اگر این کل بدانی
یکی گنجست در تو ناپدیدار / وجود تو طلسمی زو پدیدار
یکی گنجست در تو درگشاده / هزاران جوهر اندر وی نهاده
یکی گنجست کان ذات الهی است / هر آنکو یافت او را پادشاهیست
یکی گنجست کز دیدار آن گنج / بسی خوردند اینجاگه غم و رنج
یکی گنجست پر دُرِّ الهی / گرفته نور او مه تا بماهی
ز ماهی تا به مه این گنج بنگر / توئی از عاشقان بیرنج بنگر
که تا این گنج اینجا آشکارست / نمودارم در آخر پنج و چارست
مرا گنجی است حاصل در دل و جان / کرا بنمایم اینجا گنج پنهان
ز ماهی تا به مه پر دُرّ و جوهر / گرفته نور آن در هفت اختر
زماهی تا به مه دیدم همه گنج / بسی بردم در اینجاگاه من رنج
مرا گنجیست حاصل تا بدانید / دل و جانم از آن واصل بدانید
مرا آن گنج اینجا دست دادست / دل و جانم از اینجا مست دادست
مرا آن گنج حاصل شد بیکبار / طلسم او شد اینجا ناپدیدار
مرا آن گنج اینجا رخ نمودست / عجب آن گنج در گفت و شنودست
کرا بنمایم اینجا گنج اسرار / که تا بشناسد اینجاگاه عطار
کرا بنمایم اینجا گنج جانان / که او میدیده باشد رنج جانان
کرا بنمایم اینجا گنج تحقیق / مگر آنکو که یابد رنج توفیق
کرا بنمایم اینجا گنج جوهر / مگر آنکو ببازد همچو من سر
کرا بنمایم اینجا گنج معنی / مگر آنکو رسد در عین تقوی
کرا بنمایم اینجا گنج جانان / مگر آنکو شود در دوست پنهان
کرا بنمایم و من با که گویم / که خواهد برد از این میدان چو گویم
کرا این گنج بنمایم در اینجا / که گردد همچو من در عشق رسوا
برسوائی توانی یافت اینجا / بکش رنجی تو ای عطّار اینجا
سر تو بر سر گنجست بردار / مثال عین منصوری تو بردار
سر تو بر سر گنجست رفته / از آن آسوده و رنجست رفته
سر تو بر سر گنج الهی است / گدا بودی در آخر پادشاهیست
سر تو بر سر گنج یقین است / همه ذرّات تو عین الیقین است
سر گنج معانی بر سر تست / حقیقت مصطفی مر افسر تست
سر این گنج بگشادست احمد / حققت مر ترا دادست احمد
ولیکن گر ترا میباید این گنج / بر افشان جان و سر بر این سر گنج
سرت بردار کن وین گنج بستان / ابی سر شو ببر این گنج بستان
چه باشد گرچه سیصد رنج باشد / نخواهم سر مرا چون گنج باشد
نخواهم سر حقیقت گنج خواهم / دل از دوست من بیرنج خواهم
ببُر سر تا شود گنج آشکارت / چنین اینجا قلم راندست یارت
بسر گنج حقیقت یافت خواهی / بسر دریاب مر گنج الهی
سر خود را فدای گنج کردم / تو میدانی که من پر رنج بردم
سرم بادا فدای گنج جانم / که خواهم برد آخر رنج جانم
فدای گنج ذات تست ای جان / همی گویم بکُش خواهی برنجان
چو من عاشق در این گنج تو هستم / تو میدانی که بر رنج تو هستم
ز گنج تست این فریاد و شورم / بکش تا گنج بنمائی بزورم
بزور این گنج را برداشت منصور / ورا در جمله عالم کرد مشهور
بزور این گنج کی نتوان ستد باز / یکی بینی در اینجا نیک و بد باز
زهی منصور کین گنجست مسلم / شد اینجا کس ندید از عهد آدم
زهی منصور صاحب درد تحقیق / ترا این گنج گشت از یار توفیق
زهی منصور بگشاده درِ گنج / نهاده جان و سر را بر سر گنج
زهی منصور گنج اینجا فشانده / بسر در راز جانان تو بمانده
بسر این گنج جان برداشتی تو / که پیر گنج رهبر داشتی تو
چو پیر گنج در بگشود اینجا / ترا مر گنج کل بنمود اینجا
چو پیر گنج این در برگشودت / ترا این گنج مر کلّی نمودت
چو پیر گنج اینجا یافتی باز / شدی از گنج معنی جان و سر باز
چو پیر گنج دیدی گنج بردی / که در اوّل حقیقت رنج بردی
ترا این گنج شد اینجا پدیدار / ولی در گنج گشتی ناپدیدار
ترا این گنج معنی شد مسلّم / که از معنی زدی در گنج کل دم
بیک ره گنج بنمودی بعشاق / فکنده دمدمه در کلّ آفاق
بیک ره دم زدی در گنج اینجا / برافکندی بکلّی رنج اینجا
بیک ره دم زدی اندر اناالحق / از آن بردی تو گنج ذات مطلق
بیک ره گنج بنمودی بمردان / شکستی مر طلسم چرخ گردان
بیک ره گنج اینجا برفشاندی / همه در سوی ذات خویش خواندی
بیک ره پرده از سر بر گرفتی / یقین این گنج ظاهر برگرفتی
ترا زیبد دم اینجاگه زدن کل / که بیرون آوری ذرّات از ذل
تو داری مملکت بر هفت گردون / که گنج ذات دیدی بیچه و چون
ترا زیبد از اینجا گنج بردن / که از جان و دل اینجا رنج بردن
تو گنج ذات دیدی در صفاتت / بگفتی بیشکی اسرار ذاتت
تو گنج ذات دیدی بی بهانه / زدی دم از اناالحق جاودانه
تو گنج ذات دیدی اندر اینجا / مرا بر واصلان کردی تو پیدا
زدی دم از اناالحق جاودانه / چو جانان یافتستی بی بهانه
تو گنج ذات دیدی از یقینت / یکی شد اندر اینجا کفر و دینت
تو گنج ذات دیدی و شدی ذات / ز معمور تو اینجا جمله ذرّات
حقیقت گنج ذات اندر صفاتی / ندانم این بیان جز نور ذاتی
که یابد گنج تو جز دید عطّار / که بگشودی بکل تقلید عطّار
از آن عطار در تو ناپدیدست / که دائم با تو در گفت و شنیدست
بیانش جملگی با تست اینجا / که او را در میان جان تو پیدا
شدی و راز گفتی در نمودش / فنا خواهی تو کردن بود بودش
فتاده اوّل و آخر مر او را / که اینجا کل نظر کردی تو او را
ز تو عطّار دیدار تو دیدست / در اینجا عین اسرار تو دیدست
ز تو عطّار در تو بی نشان شد / اگرچه در تو اوّل بی نشان شد
ز تو عطّار این سر یافت آسان / از آن میگردد او در خویش حیران
ز تو عطّار این سر یافت در جان / از آن شد در وجود خویش پنهان
ز تو عطّار در گفت و شنیدست / چگویم کز هویدا ناپدیدست
تو گنجی دادهٔ عطّار اینجا / که میریزد دُرِ اسرار اینجا
تو گنجی دادهٔعطّار در خویش / که پرده برگرفت اینجای از خویش
تو گنجی دادهٔ مر جوهرش باز / که ارزان داده است آن جوهرش باز
تو گنجی دادهٔ عطّار بفشاند / ترا دید و ترا اینجایگه خواند
ترا دارد دگر کس را ندارد / اگرچه گنج چون گوهر ندارد
ز گنج ذات خود او بی بهانه / دی دم از اناالحق جاودانه
که جز آن جوهرش یکی نبیند / اگرچه هست ناپیدا ببیند
ازآن جوهر دلا اندر فنائی / چه غم داری که منصور بقائی
توئی گنج و توئی منصور معنی / دمیده در دم خود صور معنی
در اینجا جوهری داری چو منصور / که خواهد بود آن جوهر پر از نور
توانی جوهر خود باز دیدن / چو منصورت ابا تو راز دیدن
چو منصور است با تو در میانه / ز کُشتن بین حیات جاودانه
حیاتِ جانِ تو بعد مماتست / در آخر مر ترا دیدار ذاتست
حیاتی یافت خواهی آخر کار / که مانی تا ابد در وصل دلدار
حیاتی یافت خواهی در دل و جان / در آخر هیچ نبود جز که جانان
حیاتی یافت خواهی از دم ذات / که ازدم زنده گردانی تو ذرّات
حیاتی یافت خواهی بی چه و چون / که محکوم تو گردد هفت گردون
حیاتی یافت خواهی عاشق آسا / که باشی بیشکی در عشق یکتا
حیاتی یافت خواهی آن سری تو / که معنی یافت خواهی جوهری تو
حیاتی طیبه آن نام دارد / که شاه اندر یداللّه جام دارد
دهد مر جان عشق آنجا که خواهد / که آخر گنج ذات خود نماید
دهد آن جمله را مر جمله عشاق / که تا گردند در آخر همه طاق
دهد آن جام معنی سالکان را / که تا بیهوش بیند جان جان را
دهد آن جام اندر آخر کار / حجاب عقل بردارد بیکبار
دهد آن جام و بنماید جمالش / بتابد آن زمان نور جلالش
دهد آن جام پس گوید انااللّه / ایا عاشق از این سر باش آگاه
دهد آن جام و بنماید رخ خویش / حجاب جسم و جان بردارد از پیش
دهد آن جام مر هر کس بقدرش / بتابد از تجلّی نور بدرش
دهد آن جام اگر داری تو خاطر / بنوش آن جام و پنهان شو بظاهر
بنوش آن جام اگر داری تو طاقت / ز هستی کن خراب آنگه وثاقت
بنوش آن جام می ازدست دلدار / مشو ازدست و بنگر دست دلدار
بنوش آن جام و آنگه دم فروکش / یقین مخفی شو اندر چار و سه شش
بنوش آن جام می بی عین درخواست / که جان باشد در آن لحظه مرا راست
بنوش آن جام از سلطان جمله / که بخشد مر ترا برهان جمله
بنوش آن جام و مستی را بکن تو / چو نتوانی مگو از این سخن تو
بنوش آن جام و بنگر عین انجام / که تا شاهت چه میبخشد سرانجام
بنوش آن جام و بنگر عین آغاز / که تا جانت کجا خواهد بدن باز
بنوش آن جام و باش اندر سکون تو / که پیر عشق باشد رهنمون تو
بنوش آن جام و بنگر سر آن ذات / نگه میدار از خود جمله ذرّات
بنوش آن جام و وز بیرون منه کام / که تا مقصود حاصل بینی و کام
بنوش آن جام و آهسته شو اینجا / بیک ذاتت تجلّی کرد و یکتا
بنوش آن جام چون مردان تو مطلق / که خودحق گوید از مستی اناالحق
نگه میدار صورت اندر این باز / اگر کردی چنین بینی تو شهباز
تمامت انبیا این جام خوردند / بخاموشی پس آنگه نام بردند
ز خاموشی جمال یار دیدند / درون با یار در خلوت گزیدند
چواحمد نوش کرد آن جام اول / نشد مانندهٔ صورت معطل
چو احمد نوش کرد این جام اینجا / نبوّت یافت هم فرجام اینجا
ز خاموشی که بودش مقتدا شد / از آن بر جزو و بر کل پادشا شد
چو کرد آن جام نوش از دست دلدار / بشد چون دیگران او مست دلدار
چو کرد آن جام نوش اندر طبیعت / فرود آمد بدو رازِ شریعت
در آن هستی حقیقت گشت هشیار / جمال جاودانش شد پدیدار
در آن مستی چنان هشیار حق بود / که ازمستی بکل دیدار حق بود
در آن مستی اساس شرع بنهاد / حقیقت اصل کل در شرع بگشاد
رموز سرّ جان با کس نگفت او / بجز حیدر ز دیگر مینهفت او
چنان در قربت دانش عیان شد / که در قربت جمال بی نشان شد
در آن قربت که بد دیدار اللّه / چنان بُد دائماً در عشق آگاه
که میدانست اینجا راز بیچون / شریعت کرد اساس بی چه و چون
چو میدانست صرف هر وجود او / حقیقت کرد حقّ و حق سجود او
پس آنگه گشت واجب جمله را سِرّ / که تادارند نگه معنی ظاهر
سجود دوست کرد از بی نشانی / مر او را منکشف شد از معانی
سجود دوست کرد اندر بر دوست / که او بد در حقیقت رهبر دوست
سجود دوست کرد و شکر او گفت / حقیقت دم زد و اسرار بنهفت
سجود دوست کرد اندر حقیقت / از آن تقوی نبودش خود وصیّت
بعزّت یافت تقوی وز فتوّت / بدو اظهار شد سرّ نبوّت
بعزّت یافت اینجاگه کمالش / که بنمود او ز اظهار جلالش
سجود دوست کرد از آشنائی / نزد دم چون کسان اندر خدائی
بعزّت یافت اینجا ذات بیچون / بحرمت برگذشت از هفت گردون
از آن با کس نگفت و ذات بیچون / که کس را خود نمیدید او چو آن خون
حقیقت کرد مخفی راز اینجا / ولیکن با علی گفت باز اینجا
شب معراج او اندر زمین بود / یقین او عیان عین الیقین بود
چنان اندر صفات و ذات ره داشت / که اندر طین یقین دیدار شه داشت
همه دیدار دید و جاودان شد / ولیکن شه ز دید خود نهان شد
چنان در سیر قربت رفت جاوید / بمعنی برگذشت از نور خورشید
تمامت پردهها را راه کرد او / ز عشقت جزو و کل آگاه کرد او
بهر چیزی که پیش سیّد آمد / اگرچه در نمودش جیّد آمد
از آن بالاتر آنجاگه طلب کرد / وجود خویشتن را پر ادب کرد
گذر میکرد و میشد سوی افلاک / ابا عقل کل اندر عین لولاک
ز عقل کل گذر کرد وبرون تاخت / بیک ره پردهٔ عزّت برانداخت
چو پرده برفتاد از عین ذاتش / نگه میکرد اینجاگه صفاتش
نمود خویشتن را بی غرض دید / تمامت آفرینش در عرض دید
چنان دید اندر اینجا عین دیدار / که میخواهست کل بیند عیان یار
در آخر گر چه کل دید آفرینش / در این معنی هزاران آفرینش
که اوّل دید آخر جملگی اوست / یکی اندر حقیقت مغز با پوست
چو در عزت جلال کبریا یافت / نمود ذات پاک انبیا یافت
همه در خود بدید اندر حقیقت / گذر کرده ز اجرام طبیعت
همه در خود بدید اندر یکی بود / وجود پاک او حق بیشکی بود
زمین و آسمان را یافت خرگاه / همه ذرّه گدا و او شده شاه
برفعت در تجلّی بوداعیان / ز نور آفرینش جمله حیران
حقیقت او چو بود خود نظر کرد / بدید و جمله ذرّه را خبر کرد
وزان پس بُد یقین آفرینش / که مر او خود نبد جز عین بینش
خدا خود دید و او بد عین اللّه / نیابد این سخن هر زشت گمراه
محقق این بیان در خویش بیند / که سرّ مصطفی در پیش بیند
حقیقت ذات شد احمد در آن دم / برِ او ارزنی بُد هر دو عالم
بر او هردوعالم محو بنمود / حقیقت دید خود دیدار معبود
خدا را دید در خود آشکاره / بعزت شد ز خود در حق نظاره
خدا را دید او خود بیچه و چون / مگو با آن که گوید آنچه وین چن
خدا را دید او در آفرینش / ولی در خویش شد عین الیقینش
یقینش زان بُد اینجا در نبوّت / که دید آن شب ز اندر عین قربت
یکی را دید اینجا بیچه و چون / زمین و آسمان اسرار بیچون
یکی را دید و شد اندر یکی ذات / ز ذات اینجا نمود او عین آیات
حقیقت هرچه با حق گفت بشنید / ز ذات پاک خود دیدار کل دید
چو باز آمد سوی صورت یقین او / بدانسته نمود اوّلین او
حقیقت حق شد و هم حق بدیده / در اینجاگه بکام دل رسیده
حقیقت حق شد و اندر صفا ذات / خبر کرد از نبوّت جمله ذرّات
چنان بد در صفا دیدار اسرار / که بُد خود جان و دل اندر یقین یار
حقیقت چون چنان خود دید در حق / حقیقت من رَآنی گفت مطلق
ابا حیدر نهانِ سرّ بیان کرد / علی را نیز هم در خود عیان کرد
علی با خویشتن هم کرد یک او / اگر نه این چنین دانی نه نیکو
بود ای مرد رهبر اعتقادت / از این معنی تو رهبر اعتقادت
محمّد را علی دان و علی یار / که هر دو از خدا بودند بیدار
از آن سیّد حقیقت لحمکٌ لحم / بیان کرد و ندارد خارجی فهم
که دریابد که حیدر مصطفی بود / ز نور او عیان نور خدا بود
چو هر دو را یکی دانی از ایشان / شوی واصل به بینی ذات اعیان
چون سیّد با علی برگفت اسرار / علی طاقت نیاورد ازدم یار
برفت و گفت با جاه و نهان شد / دگر با او ابر شرح و بیان شد
تو گر مانند ایشان راز بینی / نمود عشق ذاتت باز بینی
بود مرجاه دل گر باز گوئی / ابا ناجنس بی ره راز گوئی
مکمّل باش و دل خاموش میدار / وگرنه جای خود بینی تو بردار
حقیقت چون تو خود را در ببستی / چوحیدر فارغ از هر بد نشستی
مگو اسرار با جاهل حقیقت / که جاهل هست در عین طبیعت
نداند داد منکر داد از خود / نماید مر ترا افعال خود بد
اگر می راز گوئی با کسی گوی / که آرد مر ترا او روی در روی
یکی باشد ابا تو در معانی / ابا او صرف کن این زندگانی
که هستند این زمان مر راز دیده / حقیقت صاحب آن راز دیده
چو با ایشان بگوئی راز خویشت / نهندت مرهمی بر جان ریشت
نه چون نادان که چون اسرار بشنود / دمادم مر ترا انکار بنمود
مگو اسرار حق جانا تو با عام / بترس از عام در شرح کالانعام
که اینجا اصل هست و فرع بنگر / حقیقت این بیان در شرع بنگر
چو احمد راز خود با مرتضی گفت / نه با مرجاهلونَ ناسزا گفت
حقیقت مغز نی چون پوست آمد / اگرچه جمله دید و دوست آمد
بیان در شرع این دم میرود کل / که مرعین حقیقت را تو بی ذل
ندانی و نیابی یار بیچون / مکو اسرار خود با هر دو گردون
تو ای عطّار اگرچه در بلائی / حقیقت بیشکی در عین لائی
نگفتی راز خود جز با دم خویش / که با خود داری اینجا آدم خویش
بمعنی راز خود را جز که با خود / از آنی فارغ از دیدار هر بَد
چو راز دوست با خود گفتی اینجا / دُرِ اسرار خود را سفتی اینجا
از آن بردی تو اینجاگوی معنی / که داری انس یار و بوی معنی
رسیدت در مشام جان حقیقت / شدی فارغ تو از عین طبیعت
جمال یار در صورت بدیدی / در اینجا دید منصورت بدیدی
از آن دم در زدی اندر دم دوست / که دیدی مغز جانت را تو بی پوست
از آن داری تو سرّ عشق دلدار / که میگوئی همه در دیدن یار
بسی گفتی بسی دیدی تو بیخویش / مگو تا چند خواهی گفت درویش
ولیکن تا یکی حرفت بیاید / بگفتن دم فروبستن نشاید
نه این سرّ مر تو میگوئی که جانان / حقیقت میکند این نصّ و برهان
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون / ترا میگوید اینجا بیچه و چون
نه این سرّ مر تو میگوئی چه و چون / ترا میگوید از اسرار بیچون
نه این سرّ مر تو میجوئی حقیقت / که گفتی و یقین میگو یقینت
خدا بنمود رازت گفت سرباز / در آخر پیش روی یار سر باز
مترس از جان و بین تا چند گوید / که اصل خویش اینجاگاه جوید
مر او را کشتن تو هست مقصود / بکش خود را و کل شو دید معبود
دمادم مینماید دید معراج / دمادم مینهد بر فرق او تاج
دمادم میکند اینجا ندایت / در این اسرارها سرّ هدایت
تو اینجا یافتی تا خوش بدانی / که بگشاده در گنج معانی
ترا این گنج معنی یار بخشید / بآخر مر ترا دیدار بخشید
ترا این گنج معنی یار دادست / یقین بی زحمت اغیار دادست
ترا این گنج معنی رایگانست / که دیدارش به از کون و مکانست
ترا این گنج معنی شاه بخشید / حقیقت مر دل آگاه بخشید
ترا این گنج معنی دوست دادست / حقیقت گنج اینجا در نهادست
بنزد همّتت دنیا خیالی است / که دنیا سر بسر نزدت خیالی است
بنزد همّتت دنیا نیاید / یکی ارزن اگر عمرت سرآید
ز دنیا آنقدر بس یادگاری / که بنمودت حقیقت دوست باری
ز دنیا آنقدر بس پیش واصل / که مقصود کسان کردی تو حاصل
ز دنیا یادگاری باز ماند / خوشا آنکس که با شهباز ماند
ز دنیا گرچه درآخر فنایست / همی دون عاقبت دید لقایست
ز دنیا گفتن تو راز حق بود / که گوشت در یقین از دوست بشنود
همه اسرار اینجا فاش کردی / حقیقت نقش خود نقاش کردی
همه اسرار بیچون باز گفتی / ولی با صاحب این راز گفتی
در این دنیا به جز نامی نماند / که هر کس را سرانجامی نماند
در این دنیا به جز نیکی مکن تو / بجز نیکی میاور در سُخُن تو
بجز نیکی نخواهد بود پاداش / خوشا آنکس که مر او راست پاداش
بجز نیکی نخواهد برد از اینجا / خوشا آنکس به نیکی مرد اینجا
بجز نیکی نخواهد برد با خود / که مر پنهان نماند نیک و هم بد
بجز نیکی مکن ای یار خوشرو / ز نیکی گفته است عطار بشنو
بجز نیکی نماند جاودانه / که کلّی نیک دید یار یگانه
بجز نیکی مکن بر جای هرکس / که نیکی میرسد فریاد هر کس
بجز نیکی مکن و ز نیک اندیش / که هم نیکیت آید عاقبت پیش
بجز نیکی مکن در زندگانی / که نیکی یابی اینجا جاودانی
بجز نیکی مکن یار دلفروز / تو نیکی را همه از نیک آموز
بجز نیکی مکن در هیچ بابی / که تا هرگز نه بینی تو عذابی
بجز نیکی مکن تا حق شوی تو / حقیقت نور حق مطلق شوی تو
زنیکی حق در اینجا رخ نمودست / ز نیکی جملگی پاسخ نمودست
هر آنکو کرد نیکی بد ندید او / حقیقت در میان خود ندید او
چه به باشد ز نیکی کردن ای دوست / بنه در پیش نیکی گردن ای دوست
ز نیکی چون نهادی خویش گردن / پس آنگه مر ترا این گوی بردن
سزد کین جا بری مانند منصور / شوی از نیکی اینجاگاه مشهور
دلا نیکی کن و بد را میندیش / که نیکی آیدت پیوسته در پیش
دلا نیکی کن اندر بردباری / اگر از نیک مردان هوش داری
دلا نیکی کن از نیکی خبردار / که از نیکی شوی از حق خبردار
دلا نیکی کن اندر عین دنیا / تو بیشکی بدی دان پیش دنیا
دلا نیکی کن از جان تا توانی / بدی هرگز مکن تا راز دانی
دلا نیکی کن از عین هدایت / که تا یابی تو پیوسته سعادت
به نیکی کوش همچو انبیا تو / که از نیکی شوی عین صفا تو
به نیکی کوش چون منصور حلاج / که از نیکی نهی بر فرقها تاج
به نیکی کوش و نیکی کن ز دنیا / که نیکی دوست دارد یار یکتا
به نیکی کوش و در نیکی سخن گوی / که از نیکی ببردی از سخن گوی
مکن هرگز بدی تا بد نبینی / چنین دان راز اگر صاحب یقینی
مکن هرگز بدی بر جای دشمن / که حق را دوست گردانی از این فن
مکن هرگز بدی بر جای هر کس / ترا این نکته میگویم همین بس
بکن هرگز بدی تا میتوانی / که مانی در عذاب جاودانی
مشو غرّه ببد کردن در اینجا / که ناگه بشکند هر گردن اینجا
در این دنیا نمود خود چنان کرد / که در نیکی وجود خود نهان کرد
چنان در نیکوی خود کرد تسلیم / ز حق بد دائما با ترس و با بیم
بطاعت زندگانی را بسربرد / پس از طاعت یقین گوی ادب برد
نکرد آزار کس در دار دنیا / پس آنگه رفت تا دیدارمولی
نرنجانید کس هم خود نرنجید / جهان چون برگ کاهی او نسنجید
در آخر رفت اندر نیکنامی / نه در ناپختگی و ناتمامی
هر آنکو این چنین رفت از نمودار / حقیقت از حقیقت شد خبردار
در آن سر هر چه کردی پیشت آید / چو نیکو بنگری در خویشت آید
در آن سر میبدانی کین چه سر بود / خوشا آنکس که اینجا باخبر بود
نداند هر کسی این سرّ اسرار / نیابد هر بصر مردیدن یار
مگر آنکو هدایت یافت اینجا / هم از آن پای می بشناخت اینجا
در آن سر هر که نیکی کرده باشد / بسوی دوست نیکی بوده باشد
عوض یابد بهشت جاودانی / وگرنه عین دوزخ جاودانی
نه شعر است این که عین حکمتست این / حقیقت سرّ یار و قربتست این
حقیقت این بیانها مغز جانست / نه شعر است این که سرّ جان جانست
حقیقت جان جان این رازها گفت / چو گوش دل شنید این راز بنهفت
شریعت باز بین است این بیانها / ز هر گونه نوشتست این عیانها
چو اصل دوست اینجا باز دیدی / نوشتی آنچه آنجا راز دیدی
حقیقت اصل کل بنمودهٔتو / هزاران چشمها بگشودهٔ تو
هزاران چشمهٔ معنی در اسرار / ترا درجان و دل آید پدیدار
هزاران چشمهٔ معنی تو داری / شده ریزان چو ابر نوبهاری
حقیقت چشمهٔ دل ز آن سرایست / دلت بیچاره اینجاگه بخوابست
تمامت چشمه زان دریای بوداست / که بحر است و ترا چشمه نمود است
حقیقت بحرکل دان چشمهایت / نکو بگشای اینجا چشمهایت
نظر کن چشمهای بحر بیچون / که بنمود است اینجا بیچه و چون
از این دریا که اوّل چشمه بودست / که بحر است و ترا چشمه ببودست
حقیقت چشمهایت گشت دریا / از آن در میفشاند بر ثرّیا
کز آن جوهر بعالم روشنائی / حقیقت دارد از عین صفائی
از آن جوهر همه اشیا پدیدست / ولی در قعر دریا ناپدیدست
از آن جوهر در اینجا بی نشانست / که کس اسرار جوهر می ندانست
از آن جوهر که در جانست پیدا / حققت نور جانانست پیدا
از آن نورست تابان هر دو عالم / نماید نور خود در جان دمادم
از آن نور است تابان آسمانها / از آن نور است این شرح و بیانها
از آن نور است پیدا جوهر دل / حقیقت کرده هر مقصود حاصل
از آن نور است اینجا جوهر جان / که در صورت شدست اینجای رخشان
از آن نورست اینجا عین دیده / اگر صاحبدلی بگشای دیده
از آن نور است اینجا عین اشیا / حقیقت جمله پنهانی و پیدا
از آن نور است اینجا نور خورشید / حقیقت مشتری و نور ناهید