سعدی › تکه ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز / به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که با من کرد / نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار / جواب داد فلانی ازان ماست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد / به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز
عداوت از طرف آن شکسته پیمانست / وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر / که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق / میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد / قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز
سلام من برسان ای صبا به یار و بگو / که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز