سعدی › تکه ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه درد دلست اینچه من درفتادم / که در دام مهر تو دلبر فتادم؟
چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان / به دست تو شوخ ستمگر فتادم؟
مرا با چنین دل سر عشقبازی / نبود اختیاری ولی درفتادم
به میدان عشق تو در اسب سودا / همی تاختم تیز و در سر فتادم
بدینگونه هرگز نیفتادم ارچه / درین شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم، رهایی نیابم / که در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و روی و خلاش بدیدم / به سر در گل و مشک و شکر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکین / بدان خاک مشکین به چه درفتادم
دران چاه جانم خوش افتاد لیکن / ز بدبختی خویش بر در فتادم
به طالع همی خورده سعدی همه عمر / که بودی تو غمخوار و غمخور فتادم