سعدی › تکه ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو / به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده / که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو
صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان / به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بی‌تو
اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش / بروم ولی به جنت، نکنم گذار بی‌تو
سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگارا / که به چشم من جهان شد، همه زرنگار بی‌تو
نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جانا / که چنین بماند عمری، من دلفگار بی‌تو
تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری / به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بی‌تو