سعدی › ترجیع بند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد / هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که می‌نگنجد / در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید / که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغ است / نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب / یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهٔ صولجان زلفش / بیچاره دل اوفتاده چون گوست
می‌سوزد و همچنان هوادار / می‌میرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق / در گردن دیدهٔ بلاجوست
من بندهٔ لعبتان سیمین / کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند / کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان / این شرط وفا بود که بی‌دوست
در عهد تو ای نگار دلبند / بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب / خاطر که گرفت با تو پیوند
از پیش تو راه رفتنم نیست / همچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشت / شوق آمد و بیخ صبر برکند
در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست / مادر به جمال چون تو فرزند
باد است نصیحت رفیقان / واندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست / از دوست به یاد دوست خرسند
این جور که می‌بریم تا کی؟ / وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
چون مرغ به طمع دانه در دام / چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود / بی بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش از اینم / باشد که چو مردم خردمند
امروز جفا نمی‌کند کس / در شهر مگر تو می‌کنی بس
در دام تو عاشقان گرفتار / در بند تو دوستان محبس
یا محرقتی بنار خد / من جمرتها السراج تقبس
صبحی که مشام جان عشاق / خوشبوی کند اذا تنفس
استقبله و ان تولی / استأنسه و ان تعبس
اندام تو خود حریر چین است / دیگر چه کنی قبای اطلس؟
من در همه قولها فصیحم / در وصف شمایل تو اخرس
جان در قدمت کنم ولیکن / ترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحب حسن در وفا کوش / کاین حسن وفا نکرد با کس
آخر به زکات تندرستی / فریاد دل شکستگان رس
من بعد مکن چنان کز این پیش / ورنه به خدا که من از این پس
گفتار خوش و لبان باریک / ما أطیب فاک جل باریک
از روی تو ماه آسمان را / شرم آمد و شد هلال باریک
یا قاتلتی بسیف لحظ / والله قتلتنی بهاتیک
از بهر خدا، که مالکان، جور / چندین نکنند بر ممالیک
شاید که به پادشه بگویند / ترک تو بریخت خون تاجیک
دانی که چه شب گذشت بر من؟ / لایأت بمثلها اعادیک
با اینهمه گر حیات باشد / هم روز شود شبان تاریک
فی‌الجمله نماند صبر و آرام / کم تزجرنی و کم اداریک
دردا که به خیره عمر بگذشت / ای دل تو مرا نمی‌گذاری ک
چشمی که نظر نگه ندارد / بس فتنه که با سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبان / خود را به هلاک می‌سپارد
فریاد ز دست نقش، فریاد / و آن دست که نقش می‌نگارد
هرجا که مولهی چو فرهاد / شیرین صفتی برو گمارد
کس بار مشاهدت نچیند / تا تخم مجاهدت نکارد
نالیدن عاشقان دلسوز / ناپخته مجاز می‌شمارد
عیبش مکنید هوشمندان / گر سوخته خرمنی بزارد
خاری چه بود به پای مشتاق؟ / تیغیش بران که سر نخارد
حاجت به در کسیست ما را / کاو حاجت کس نمی‌گزارد
گویند برو ز پیش جورش / من می‌روم او نمی‌گذارد
من خود نه به اختیار خویشم / گر دست ز دامنم بدارد
بعد از طلب تو در سرم نیست / غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیم / وز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغ زبون دام انسم / هرچند که می‌کشی پرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزاد / گویند که هست باورم نیست
مهر از همه خلق برگرفتم / جز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابی / می‌کوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند / گر جهد کنم میسرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودی / چون حظ نظر برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید / وز گوشهٔ صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمی‌توان کرد / اکنون که طریق دیگرم نیست
ای دل نه هزار عهد کردی / کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه تو خویشتن را / بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد / از دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد / یا قصهٔ عشق درنوردی
ای سیم تن سیاه گیسو / کز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردست / دوران سپهر لاجوردی
صلحست میان کفر و اسلام / با ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیم / اقرار به بندگی و خردی
با درد توام خوشست ازیراک / هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهات / دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحملست و تسلیم / ورنه به کدام جهد و مردی
بگذشت و نگه نکرد با من / در پای کشان، ز کبر دامن
دو نرگس مست نیم خوابش / در پیش و به حسرت از قفا من
ای قبلهٔ دوستان مشتاق / گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیرین / در پای تو ریزد اولا من
گفتم که شکایتی بخوانم / از دست تو پیش پادشا من
کاین سخت دلی و سست مهری / جرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانیست / گر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود فدای پایت / دست از تو نمی‌کنم رها من
جز وصل توام حرام بادا / حاجت که بخواهم از خدا من
گویندم ازو نظر بپرهیز / پرهیز ندانم از قضا من
هرگز نشنیده‌ای که یاری / بی‌یار صبور بود تا من
ای روی تو آفتاب عالم / انگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان را / بویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین باد / بر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راست / ای سرو روان به ابروی خم
دستان که تو داری ای پریروی / بس دل ببری به کف و معصم
تنها نه منم اسیر عشقت / خلقی متعشقند و من هم
شیرین جهان تویی به تحقیق / بگذار حدیث ما تقدم
خوبیت مسلمست و ما را / صبر از تو نمی‌شود مسلم
تو عهد وفای خود شکستی / وز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرند / دور از تو به انتظار مرهم
بی‌ما تو به سر بری همه عمر / من بی‌تو گمان مبر که یکدم
گل را مبرید پیش من نام / با حسن وجود آن گل اندام
انگشت‌نمای خلق بودیم / مانند هلال از آن مه تام
بر ما همه عیب‌ها بگفتند / یا قوم الی متی و حتام؟
ما خود زده‌ایم جام بر سنگ / دیگر مزنید سنگ بر جام
آخر نگهی به سوی ما کن / ای دولت خاص و حسرت عام
بس در طلب تو دیگ سودا / پختیم و هنوز کار ما خام
درمان اسیر عشق صبرست / تا خود به کجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادم / باشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکیب چند باشد؟ / ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشی / می‌پیچم و سخت می‌شود دام
من بی تو نه راضیم ولیکن / چون کام نمی‌دهی به ناکام
ای زلف تو هر خمی کمندی / چشمت به کرشمه چشم‌بندی
مخرام بدین صفت مبادا / کز چشم بدت رسد گزندی
ای آینه ایمنی که ناگاه / در تو رسد آه دردمندی
یا چهره بپوش یا بسوزان / بر روی چو آتشت سپندی
دیوانهٔ عشقت ای پریروی / عاقل نشود به هیچ پندی
تلخست دهان عیشم از صبر / ای تنگ شکر بیار قندی
ای سرو به قامتش چه مانی؟ / زیباست ولی نه هر بلندی
گریم به امید و دشمنانم / بر گریه زنند ریشخندی
کاجی ز درم درآمدی دوست / تا دیدهٔ دشمنان بکندی
یارب چه شدی اگر به رحمت / باری سوی ما نظر فکندی؟
یکچند به خیره عمر بگذشت / من بعد بر آن سرم که چندی
آیا که به لب رسید جانم / آوخ که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز / کز هستی خویش درگمانم؟
پروانه‌ام اوفتان و خیزان / یکباره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی بجای اینم / ور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نیست در ضمیرم / جز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوریم عیش / یادت چو شکر کند دهانم
اسرار تو پیش کس نگویم / اوصاف تو پیش کس نخوانم
با درد تو یاوری ندارم / وز دست تو مخلصی ندانم
عاقل بجهد ز پیش شمشیر / من کشتهٔ سر بر آستانم
چون در تو نمی‌توان رسیدن / به زان نبود که تا توانم
آن برگ گلست یا بناگوش / یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش
دست چو منی قیامه باشد / با قامت چون تویی در آغوش
من ماه ندیده‌ام کله‌دار / من سرو ندیده‌ام قباپوش
وز رفتن و آمدن چه گویم؟ / می‌آرد و جد و می‌برد هوش
روزی دهنی به خنده بگشاد / پسته، دهن تو گفت خاموش
خاطر پی زهد و توبه می‌رفت / عشق آمد و گفت زرق مفروش
مستغرق یادت آنچنانم / کم هستی خویش شد فراموش
یاران به نصیحتم چه گویند / بنشین و صبور باش و مخروش
ای خام من اینچنین بر آتش / عیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود به جان بکوشم / وانگه به ضرورت از بن گوش
طاقت برسید و هم بگفتم / عشقت که ز خلق می‌نهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرام / زآن روز که با غم تو جفتم
آهنگ دراز شب ز من پرس / کز فرقت تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطره‌ای چو الماس / دارم که به گریه سنگ سفتم
گر کشته شوم عجب مدارید / من خود ز حیات در شگفتم
تقدیر درین میانم انداخت / چندانکه کناره می‌گرفتم
دی بر سر کوی دوست لختی / خاک قدمش به دیده رفتم
نه خوارترم ز خاک بگذار / تا در قدم عزیزش افتم
زانگه که برفتی از کنارم / صبر از دل ریش گفت رفتم
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت / بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم
باری بگذر که در فراقت / خون شد دل ریش از اشتیاقت
بگشای دهن که پاسخ تلخ / گویی شکرست در مذاقت
در کشتهٔ خویشتن نگه کن / روزی اگر افتد اتفاقت
تو خنده زنان چو شمع و خلقی / پروانه صفت در احتراقت
ما خود ز کدام خیل باشیم / تا خیمه زنیم در وثاقت؟
ما اخترت صبابتی ولکن / عینی نظرت و ما اطاقت
بس دیده که شد در انتظارت / دریا و نمی‌رسد به ساقت
تو مست شراب و خواب و ما را / بیخوابی کشت در تیاقت
نه قدرت با تو بودنم هست / نه طاقت آنکه در فراقت
آوخ که چو روزگار برگشت / از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود / وآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بدم به روزگارش / خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی / آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته‌ای را / صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگی / سر کوفته‌ای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد / آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقم / نتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگیست چارهٔ عشق / دانی چه کنم چو یار برگشت؟
هر دل که به عاشقی زبون نیست / دست خوش روزگار دون نیست
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را / بر چهره دوان سرشک خون نیست
کوته نظری به خلوتم گفت / سودا مکن آخرت جنون نیست
گفتم ز تو کی برآید این دود / کت آتش غم در اندرون نیست؟
عاقل داند که نالهٔ زار / از سوزش سینه‌ای برون نیست
تسلیم قضا شود کزین قید / کس را به خلاص رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟ / آرام دل از یکی فزون نیست
گر بکشد و گر معاف دارد / در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه ماند آب چشمم؟ / سیماب، که یکدمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگز / یا بود و به بخت ما کنون نیست
جان برخی روی یار کردم / گفتم مگرش وفاست چون نیست
در پای تو هرکه سر نینداخت / از روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کرد / آن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبی / تا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشنایی / آن را که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم که مرد معنی / در باخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمود / خون خورد و سخن به در نینداخت
روزی گفتم کسی چون من جان / از بهر تو در خطر نینداخت
گفتا نه که تیر چشم مستم / صید از تو ضعیفتر نینداخت
با آنکه همه نظر در اویم / روزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیم که چشم لطفی / بر من فکند، و گر نینداخت
ای بر تو قبای حسن چالاک / صد پیرهن از محبتت چاک
پیشت به تواضعست گویی / افتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگردد / خاک درت از جبین ما پاک
مهر از تو توان برید؟ هیهات / کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
اول دل برده باز پس ده / تا دست بدارمت ز فتراک
بعد از تو به هیچ‌کس ندارم / امید و ز کس نیایدم باک
درد از جهت تو عین داروست / زهر از قبل تو محض تریاک
سودای تو آتشی جهانسوز / هجران تو ورطه‌ای خطرناک
روی تو چه جای سحر بابل؟ / موی تو چه جای مار ضحاک؟
سعدی بس ازین سخن که وصفش / دامن ندهد به دست ادراک
گرد ارچه بسی هوا بگیرد / هرگز نرسد به گرد افلاک
پای طلب از روش فرو ماند / می‌بینم و حیله نیست الاک
ای چون لب لعل تو شکر نی / بادام چو چشمت ای پسر نی
جز سوی تو میل خاطرم نه / جز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بدیدم / مثل تو به چابکی دگر نی
پیران جهان نشان ندادند / چون تو دگری به هیچ قرنی
ای آنکه به باغ دلبری بر / چون قد خوش تو یک شجر نی
چندین شجر وفا نشاندم / وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی
آوازهٔ من ز عرش بگذشت / وز درد دلم تو را خبر نی
از رفتن من غمت نباشد / از آمدن تو خود اثر نی
باز آیم اگر دهی اجازت / ای راحت جان من، و گر نی
شد موسم سبزه و تماشا / برخیز و بیا به سوی صحرا
کان فتنه که روی خوب دارد / هرجا که نشست خاست غوغا
صاحبنظری که دید رویش / دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
دانی نکند قبول هرگز / دیوانه حدیث مرد دانا
چشم از پی دیدن تو دارم / من بی تو خسم کنار دریا
از جور رقیب تو ننالم / خارست نخست بار خرما
سعدی غم دل نهفته می‌دار / تا می‌نشوی ز غیر رسوا
گفتست مگر حسود با تو / زنهار مرو ازین پس آنجا
من نیز اگرچه ناشکیبم / روزی دو برای مصلحت را
بربود جمالت ای مه نو / از ماه شب چهارده ضو
چون می‌گذری بگو به طاوس / گر جلوه‌کنان روی چنین رو
گر لاف زنی که من صبورم / بعد از تو، حکایتست و مشنو
دستی ز غمت نهاده بر دل / چشمی ز پیت فتاده در گو
یا از در عاشقان درون آی / یا از دل طالبان برون شو
زین جور و تحکمت غرض چیست؟ / بنیاد وجود ما کن و رو
یا متلف مهجتی و نفسی / الله یقیک محضر السو
با من چو جوی ندید معشوق / نگرفت حدیث من به یک جو
گفتم کهنم مبین که روزی / بینی که شود به خلعتی نو
در سایهٔ شاه آسمان قدر / مه طلعت آفتاب پرتو
وز لفظ من این حدیث شیرین / گر می‌نرسد به گوش خسرو