سعدی › مجلس دوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مثل وقوفَک عند اللهِ فی ملاء / یوم التغابُنِ و استیقظ المزدجر
یا غافر الذنب هل تَرضی لنفسک فی / قید الاساری و اخوان علی سرر
گدایان بینی اندر روز محشر / به تخت ملک همچون پادشاهان
چنان نورانی از فرّ عبادت / که گویی آفتابانند و ماهان
تو خود چون از خجالت سر برآری / که بر دوشت بود بار گناهان
اگر دانی که بد کردی و بد رفت / بیا پیش از عقوبت عذرخواهان
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار / هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند
مرا چو با تو که مقصودی آشتی افتاد / رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند
تعالوا نطب عیشا و نرتع عادة / و ان لم یکن عیش العذول یطیب
اذا ما تراضینا و صولح بیننا / دع الناس یرضوا تارة و یعیبُ
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / کاین ره که تو می روی به ترکستان است
سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار / زنگارخورده چون باید جمال دوست
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم / دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
خود سراپردۀ قدرش ز مکان بیرون بود / آن که ما در طلبش کون و مکان گردیدیم
صورت یوسف نادیده صفت می‌کردند / با میان آمد و بی عقل و زبان گردیدیم
همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید / روی بنمود چو خفاش نهان گردیدیم
دشمن که جفایی کند آن شیوۀ اوست / باری تو جفا مکن که معشوقی و دوست