سعدی › پند و موعظة| ” میراث‌دار ادب پارسی “

توانگری نه به مالست پیش اهل کمال / که مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال
من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم / تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
محل قابل و آنگه نصیحت قائل / چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال
به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص / که هست صورت دیوار را همین تمثال
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است / به گوش مردم نادان چو آب در غربال
دل ای حکیم درین معبر هلاک مبند / که اعتماد نکردند بر جهان عقال
مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا / که پشت مار به نقش است و زهر او قتال
نه آفتاب وجود ضعیف انسان را / که آفتاب فلک را ضرورتست زوال
چنان به لطف همی پرورد که مروارید / دگر به قهر چنان خرد می‌کند که سفال
برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب / به راستی که به بازی برفت چندین سال
کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیست / دریغ زور جوانی که صرف شد به محال
زمان توبه و عذرست و وقت بیداری / که پنج روز دگر می‌رود به استعجال
کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفس / که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال
چنان شدم که به انگشت می‌نمایندم / نماز شام که بر بام می‌روم چو هلال
وصال حضرت جان‌آفرین مبارک باد / که دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال
به زیر بار گنه گام برنمی‌گیرم / که زیر بار به آهستگی رود حمال
چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند / مگر به عفو خداوند منعم متعال
بزرگوار خدایا به حق مردانی / که عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال
مبارزان طریقت که نفس بشکستند / به زور بازوی تقوی و للحروب رجال
یقدسون له بالخفی والاعلان / یسبحون له بالغدو والاصال
مراد نفس ندادند ازین سرای غرور / که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال
قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند / شب فراق به امید بامداد وصال
به سر سینه این دوستان علی‌التفصیل / که دست گیری و رحمت کنی علی‌الاجمال
رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم / بجز محبت مردان مستقیم احوال
مرا به صبحت نیکان امید بسیارست / که مایه‌داران رحمت کنند بر بطال
بود که صدرنشینان بارگاه قبول / نظر کنند به بیچارگان صف نعال
توقعست به انعام دائم‌المعروف / ز بهر آنکه نه امروز می‌کند افضال
همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نعمش / از آستان مربی کجا روند اطفال؟
سؤال نیست مگر بر خزائن کرمش / سؤال نیز چه حاجت که عالمست به حال
من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی / چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال
مرا تحمل باری چگونه دست دهد / که آسمان و زمین برنتافتند و جبال
ثنای عزت حضرت نمی‌توانم گفت / که ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال
ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش / به خیر کن که همینست غایةامال
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی / که وهم منقطعست از سرادقات جلال