سعدی › بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

المنةلله که نمردیم و بدیدیم / دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
در رفتن و بازآمدن رایت منصور / بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارت / وآوای درای شتران باز شنیدیم
چون ماه شب چارده از شرق برآمد / رویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدم
شکر شکر عافیت از کام حلاوت / امروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
در سایهٔ ایوان سلامت ننشستیم / تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
وقتست به دندان لب مقصود گزیدن / آن شد که به حسرت سرانگشت گزیدیم
دست فلک آن روز چنان آتش تفریق / در خرمن ما زد که چو گندم بطپیدیم
المنةلله که هوای خوش نوروز / باز آمد و از جور زمستان برهیدیم
دشمن که نمی‌خواست چنین روز بشارت / همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم
سعدی ادب آنست که در حضرت خورشید / گوییم که ما خود شب تاریک ندیدیم