سعدی › قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم / به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
مگر که مرد وفادار از جهان گم شد / وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران / هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم
بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید / نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم
که ای به دولت ده روز گشته مستظهر / مباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسی که تاج زرش بود در صباح به سر / نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی / که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم