سعدی › در پند و ستایش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بزن که قوت بازوی سلطنت داری / که دست همت مردانت می‌دهد یاری
جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان / که در حمایت صاحبدلان بسیاری
گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق / کیت به روز میسر شدی جهانداری؟
به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین / که خلق در شکم مادرند پنداری
به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست / مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری
کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حق / چه نعمت است که بر بر و بحر می‌باری
مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویم / مثال بحر محیطی و ابر آذاری
نگویمت که به فضل از کرام ممتازی / نگویمت که به عدل از ملوک مختاری
وگرچه این همه هستی، نصیحت اولیتر / که پند، راه خلاص است و دوستی باری
به سعی کوش که ناگه فراغتت نبود / که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری
خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد / به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری
شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست / ولی به کار نیاید به جز نکوکاری
چه روزها به شب آورده‌ای به راحت نفس / چه باشد ار به عبادت شبی به روز آری
که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات / دعای زنده‌دلانست در شب تاری
خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد / ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری
به نیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر / که نام نیک به دست آوری و بگذاری
پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود / رواست گر همه عالم گرفته انگاری
صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟ / کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری
جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست / به کامرانی درویش در سبکباری؟
به بندگی سر طاعت بنه که بربایی / به رفعت از سر گردون، کلاه جباری
چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند / بزرگتر ملک و کمترینه بازاری
ورین گدا به مثل نیکبخت برخیزد / بدان امیر اجلش دهند سالاری
تو را که رحمت و دادست و دین، بشارت باد / که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری
بقای مملکت اندر وجود یک شرطست / که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری
به دولتت علم دین حق فراشته باد / به صولتت علم کفر در نگونساری
چنانکه تا به قیامت کسی نشان ندهد / بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری
هزار سال نگویم بقای عمر تو باد / که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد / که حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری