سعدی › تغزل و ستایش صاحب دیوان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی / ندارم از همه عالم دگر تمنایی
فرشته رشک برد بر جمال مجلس من / گر التفات کند چون تو مجلس آرایی
نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید / اسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی
ضرورتست بلا دیدن و جفا بردن / ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی
دلی نماند که در عهد او نرفت از دست / سری نماند که با او نپخت سودایی
قیامتست که در روزگار ما برخاست / به راستی که بلاییست آن نه بالایی
دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانی / که نیست خوشتر از او در جهان تماشایی
وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکست / که سر ببازی اگر پیشتر نهی پایی
چنان مکابره دل می‌برد که پنداری / که پادشاه منادی زده است یغمایی
ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشد / که پیش صاحب دیوان برند غوغایی
که نیست در همه عالم به اتفاق امروز / جز آستانهٔ او مقصدی و ملجایی
اجل روی زمین کاسمان به خدمت او / چو بنده‌ایست کمر بسته پیش مولایی
مراد ازین سخنم دانی حکیم چه بود / سلامی ار نکند حمل بر تقاضایی
مراست با همه عیب این هنر بحمدالله / که سر فرو نکند همتم به هر جایی
خدای راست به عهد تو ای ولی زمان / بر اهل روی زمین نعمتی و آلایی
کسان سفینه به دریا برند و سود کنند / نه چون سفینهٔ سعدی نه چون تو دریایی