عطار › باز رفتن بسر قصّه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الا ای پیک راه بی نهایت / سلوکت را نه حدّست و نه غایت
چو راه بی نهایت پیش داری / چرا دل بر مقام خویش داری
قدم در راه نه اِستادگی چیست / سفر در پیش گیر افتادگی چیست
برو چندانکه چون محبوب گردی / روش ساقط شود مجذوب گردی
روش هرگه که برخیزد ز پیشت / نماند آگهی مویی زخویشت
تو باشی جمله از خویشتن خبر نه / خبر جمله ترا باشد دگر نه
بیا بر ساز از سر، کار دیگر / بهانه کن فسانه، بار دیگر
ز پیر پر سخن پاسخ چنین بود / که ماهی شاه با گل همنشین بود
چو در ترمذ بماهی جایگه ساخت / پس از ماهی از آنجا کار ره ساخت
ز ترمد خیمه و بنگاه برداشت / سپه را برنشاند و راه بگذاشت
گل تر بر کمیتی شد سواره / نثارش کرد خورشید از ستاره
زهی چابک سواری کان صنم بود / که از چستی در آن لشکر علم بود
گلست ونیکویی بر حور رانده / وزان بت چشم بد از دور مانده
چنان شیرین سواری بود آن ماه / که از شورش غلط کرد آسمان راه
فغان برداشت شه کز جان چه خواهی / عنان را باز کش میدان چه خواهی
چو تو زینسان قبا چالاک بندی / دل ما بوک بر فتراک بندی
اگر بس خوش نیاید اسپ خویشت / جنیبت کش شود خورشید پیشت
چو خسرو با سمنبر شد روانه / برامد گرد از روی زمانه
میان گرد راه آن هر دو دلخواه / قران کردند چون خورشید با ماه
بآخر چون بروم آمد شه روم / فغان برخاست از لشکر گه روم
برون شد شاه با لشکر تمامی / باستقبال فرزند گرامی
همه صحرا ودشت و کوه کشور / بجوش آمد چو دریایی ز لشکر
ز آیین بستن آن کشور چنان بود / که همچون هشت خلد جاودان بود
بهشتی بود هر بازار و هر کوی / که جوی شیرومی میرفت هر سوی
جهانی را بهشتی حور زاده / بهشتی را جهانی نور داده
چه شهری چون بهشت ماهرویان / نشسته موبمو زنجیر مویان
بآخر چون بسر شد بزم کشور / درآمد وقت آن خورشید لشکر
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه / بپیش شاه آوردندش از چاه
تنی داشت از ضعیفی همچو نالی / ز زردی و نزاری چون خلالی
جهان از روی او زردی گرفته / فلک از آه او سردی گرفته
چو گل را دید هوش از وی جداشد / ز خجلت بود اگر گویی چرا شد
دلش از شرم گل آتشفشان گشت / شد آبی و عرق از وی روان گشت
بزاری پیش آن سیمین برافتاد / چنان کز گرمیش آتش درافتاد
بگل گفت ای بتر از من ندیده / ببد کرداریم یک تن ندیده
ببد کرداری من گرچه کس نیست / مرا جز تو کسی فریاد رس نیست
بنادانی اگر بد کردهام من / تو میدانی که با خود کردهام من
مگردان ناامید این ناسزارا / خداوندی کن از بهر خدا را
مکش زیر عقابین عقابم / که من خود تا تو رفتی در عذابم
بشکر آنکه شه را باز دیدی / جمال او بفرّ وناز دیدی
بدان شکرانه این سگ را رها کن / مرا کم گیر و در کار خدا کن
چو گل دید آنچنان زار و تباهش / شفاعت کرد القصّه ز شاهش
ازان پس خسرو از بهر دل افروز / عطا بخشید حسنا را بفیروز
بگلرخ گفت حُسنا بود مکّار / همان فیروز آمد زشت کردار
نکوتر آنکه ایشان هر دو باهم / بهم سازند در شادی و در غم
که باد از هر دو تن خالی زمانه / بگو تا چوب به یا تازیانه
جهان افروز را آنگه بدر خواند / بفرخ زاد داد و خطبه برخواند
به سپاهان فرستاد آندو تن را / بدیشان داد ملک و انجمن را
پس آنگه عقد گل در پیش آورد / دمی آخر دلی با خویش آورد
چنان عقدی ببست آن سیم بر را / که یکسان کرد خاک راه و زر را
بدانسان ساخت عقدی کز نکویی / همه قصرش بهشتی بود گویی
چه میگویم بهشت ار نقد بودی / شکر چین ره آن عقد بودی
چو با سر شد شکر ریز گل آخر / بپایان رفت آویز گل آخر
عروسی گل ترراست کردند / بهشتی حور را درخواست کردند
چو گلرخ از در ایوان درآمد / جهان را ز آرزویش جان برآمد
بیاوردند زرّین تختی آنگاه / که تا بر تخت زرّین رفت آن ماه
مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوت / هزاران دل از آن یکدانه فرتوت
چو خورشید خیالی سبز بر سر / نه چون حوری حریری سبز در بر
نه چون ماهی که از ایوان درآید / نه چون سروی که از بستان برآید
هوا گشته بر آن دلبر گهربار / زمین از بس گهر گشته گهردار
ز زیبایی که بود آن سرو دلبر / نه مشّاطه بکار آمد نه زیور
نکویی داشت و شیرینی در آن سور / نبد جز چشم بد چیزی ازو دور
بالحان مطربان بلبل آهنگ / همه در وصف گل گفتند در چنگ
ز حال گل دو بیتی زار گفتند / برمز از عشق او اسرار گفتند
بآخر چون درآمد خسرو از در / گرفتند آنچه میگفتند از سر
نثار خسروی آهنگ کردند / بگوهر راه خسرو تنگ کردند
نه چندان بود از گرهر نثارش / که بتوان کرد تا سالی شمارش
چو ره برداشت شاه سرو قامت / ازو برخواست از هر دل قیامت
چو خسرو زاده شد نزدیک آن حور / فلک را آب در چشم آمد از دور
چو زد لب بر لب آن لعل خندان / فلک خایید لبها را بدندان
چو شکّر خورد و تنگش در بر آورد / فلک دست از تحیّر برسر آورد
خروش مطربان بر ماه میشد / ز راه چنگ دل از راه میشد
بخار عود زحمت دور میکرد / ز خوشی مغز را مخمور میکرد
نفیر ارغنون در گوش میرفت / خرد یکبارگی از هوش میرفت
صلای ساقیان آواز میداد / دل مستان جوابش باز میداد
فروغ شمع چندان دور میشد / که فرسنگی زهر سو نور میشد
زهی شادی که آنشب داشت خسرو / چه غم باشد کسی را ماه پس رو
زهی لذّت که آن شب بود گل را / که آب آن خوشی میبرد پل را
بآخر چون ز شب یک نیمه بگذشت / مه روشن ز اوج خیمه بگذشت
سرای خلوت خسرو چنان بود / که گفتی جنّت الفردوس آن بود
نشسته همچو خورشیدی گل تر / دو زلفش تازه تر از سنبل تر
چو خسرو دید گل را همچو ماهی / نشسته خالی و خوش جایگاهی
نشست اندر بر او چست خسرو / که ازوی کام دل میجست خسرو
شهنشاه و شراب و شمع و شب بود / گل شاهد شکر نی، شهد لب بود
فروغ رویشان با هم چنان بود / که دو خورشید را دیدی قران بود
نه چون گل دید کس در آسمان ماه / نه بر دیدار خسرو بر زمین شاه
در عشرت زمانی باز کردند / گهی بازی و گاهی ناز کردند
زمانی با کنار و بوس بودند / زمانی راز گفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد کم / شدند اندر شبستان هر دو با هم
شهنشه کردکاری دیگر آغاز / گلش تمکین نمیکرد از سر ناز
چو کوشش کرد بسیاری سرانجام / برآمد شاه خسرو را ز گل کام
چو خسرو کرد در انگشت خاتم / چو ملک وصلش از گل شد مسلّم
بسا مهرا که بر مهرش بیفزود / که مهر او بمُهر ایزدی بود
پس از چندان پریشانی و محنت / کشیدن رنج ناکامی و غربت
ز زاد و بوم و خان و مان فتادن / ز دست این بدست آن فتادن
هران گل کان بماند ناشکفته / بغنچه در زناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خسته / برو هر چند باد سخت جسته
چنان گل، خسرو او رادرخور آید / بدست هر فرومایه نشاید
درو دل بسته بد، جان هم فرو بست / بسی او نیز با او مهر پیوست
بر آنسان یک مهی شادی نمودند / زمانی بی می و رامش نبودند
بظاهر گرچه گل شادی نمودی / بباطن از غمی خالی نبودی
بگل یک روز خسرو گفت شادان / که اندوه از دل خود دور گردان
نشاید کرد از غم بعد ازین یاد / همی باید بدین پیوسته دلشاد
چنین گفتند پیران خردمند / که آموزند ازیشان دانش و پند
که گر داری امید بختیاری / همی خواهی ز دولت پایداری
بوقت شادمانی شاد میباش / ز اندوه و زغم آزاد میباش
بدو گل گفت کای شاه جهاندار / بود اکنون زما شادی سزاوار
ولیکن هست بیماریم بر دل / که یک لحظه دلم زان نیست غافل
درین جمله بلا و محنت و غم / نشد یک لحظه آن بار از دلم کم
مرا اندیشهٔ خویشان خویشست / دلم ز اندوهشان پیوسته ریشست
نمیدانم که تا حال پدر چیست / دگرحال برادر، یا خبر چیست
دگر باره بملک خود رسیدند / بآخر روی ناکامی ندیدند
اگر برخاستی این بارم از دل / نبودی بعد ازین تیمارم ازدل
ز شادی بستدی انصاف جانم / غمی دیگر نبودی بعدازانم
بگل شه گفت آسانست این کار / بزودی از دلت بردارم این بار
هم اندر روز آهنگ سفر کرد / یکایک لشکر خود را خبر کرد
بعزم راه بیرون شد شه روم / بلرزید از سپاه او همه بوم
جهان آراسته شد چون سپاهش / فلک شد ناپدید از گرد راهش
عماری گل اندر قلب لشکر / درفشان همچو خورشید از دو پیکر
بگل گفتا شه، اینجا باش دلشاد / که ما خواهیم رفتن شاد چون باد
چو یک منزل بشد هم بر سر راه / وداعش کرد و شد با روم آنگاه
شهنشه زود میراند آن سپه را / تو گفتی مینوردیدند ره را
همی کرد آن مسافت قطع چون باد / بکوه و دشت، چه ویران چه آباد
پس از یک مه به خوزستان رسیدند / ز کشور یک ده آبادان ندیدند
همه کشور تهی از مرد و زن بود / که هر هفته ز دشمن تاختن بود
شه خوزی ز غصّه جان بداده / شهنشاهی به بهرام اوفتاده
که بد او سرفراز اهل کشور / ولیعهد پدر گل را برادر
ز دشمن بود نیز او هم گریزان / حصاری در دزی مانند زندان
چو خسرو دید خوزستان بدان حال / سراسر گشته کشور جمله پامال
شکر گشته شرنگ و گل شده خار / نه در ده خلق و نه در دار دیّار
ز بوم و مرز و باغ او اثر نه / وزان یاران دیرینه خبرنه
بسی بگریست و کرد از حالها یاد / پس آنگه کس بسوی دز فرستاد
چو از دریا بیامد شاه بهرام / بدید او را و کردش غرق انعام
بلطفش از پدر چون تعزیت داد / برستن زان بلاها تهنیت داد
چو او شد واقف اسرار یکسر / فرستاد از همه اطراف لشکر
که تا بردند بر خصمان شبیخون / بنشنیدند ازیشان پندو افسون
بکم سعیی و اندک روزگاری / برآوردند از دشمن دماری
مسلّم گشت خوزستان دگر بار / کسی دیگر ندید از خصم آزار
هر آنکس را که دولت یار باشد / کجا کاری بدو دشوار باشد
وزان پس کرد رای بازگشتن / که الحق بود جای بازگشتن
بسالاری مفوّض شد ولایت / که واقف بود در کارولایت
جهان معمور شد بر دست اوزود / که بهتر بود از آن کو پیشتر بود
به روم آرد خود و بهرام با هم / که تا باشند روزی چند خرّم
بپیش لشکر اندر بود بهرام / بدنبالش بد آن شاه نکو نام
باستقبالش آمد شاه قیصر / زمین بوسید بهرام دلاور
گل آمد در لباس سوکواری / چو خورشیدی نشسته در عماری
چو دید از پیشتر روی برادر / تو گفتی ریختش آتش بسر بر
بسی کردند آنجا هر دو زاری / ز مرگ شاه خوزستان بخواری
شه قیصر مرایشان هر دو بنواخت / ز گل آن جامهٔ سوکی بینداخت
که خسرو در برش گربیند این رنگ / شود ناچار اندر حال دلتنگ
پس آنگه رفت گل با جامهٔ نو / خوش و خندان بپیش شاه خسرو
گرفتش در کنار و خوش بخندید / ز سر تا پای او یکسر ببوسید
بپیش قیصر آمد خسرو از راه / زمین بوسید و او پرسیدش از راه!
سراسر روم را بستند آذین / تو گفتی روم شد هنگامهٔ چین
ز روم و تا بغایب بودن شاه / نبد بسیار، بودی قرب شش ماه
بقول خسرو آنگه شاه قیصر / به بهرام دلاور داد دختر
یکی دختر که با گل بود همزاد / برخ چون ماه وقد چون سرو آزاد
بمادر نیز با خسرو برابر / بفرهنگ وخرد همچون برادر
بغایت شادمان شد شاه بهرام / که او رادر همه عالم بد آن کام
شه روم و گل و خسرو دران حال / فرستادند نزدیکش بسی مال
بپاشیدند بس بی حدّ و بی مر / بوقت عقدشان از درّ و گوهر
چو قیصر کرد کار او همه راست / یکی قصر از برای او بیاراست
نه چندان کرد دلداری داماد / که در صد سال شرح آن توان داد
پس از سالی بروز نیکخواهی / فرستادش به خوزستان بشاهی
بوقت آنکه میشد شاه قیصر / ز روی مهر پیش هر دو دختر
قراری داد با بهرام خسرو / که با ملک کهن چون شد شه نو
میان روم و خوزستان بپیوست / چنین دو کشور اندر یکدگر بست
همان به کاین دو خواهر بادوداماد / همه با یکدگر باشند دلشاد
بود دو مهر و مه را این دو کشور / یکی چون دختر و دیگر برادر
همی باشند در هر ملک سالی / بهر سالی شودشان تازه حالی
بقول او ببستند این چنین عهد / نگردیدند تا آخر ازین عهد
ز روم آنگه یکی لشکر بدر شد / که تابهرام با ملک پدر شد
بشد وز روم خورشیدی بدر برد / بتحفه سوی خوزستان شکر برد
چو گل را گشت این اندیشه زایل / نماندش هیچ ازان اندیشه بردل
به خسرو گفت ازین پس شاد باشیم / ز هر تیمارو غم آزاد باشیم
نشستند و برآسودند ازغم / همی بودند با هم شاد و خرّم
چنین بود آنکه بودش کارانشاء / بوقت آنکه کرد این قصه املاء
که شاه از شهر گل چون باز گردید / نهال تازه گل را بارور دید
چو از روز عروسی رفت نه ماه / درخت گل بری آورد ناگاه
بزاد آن ماه دو هفته مهی نو / بدیدار و بصورت همچو خسرو
شهنشه کرد نام او جهانگیر / که باشد در رکاب او جهانگیر
ز بهرش دایهیی بگزید لایق / که باشد شیر او با او موافق
پسر را باز جشن نو بیاراست / که از گفتار ناید شرح آن راست
چهل روز از می و بخشش نیاسود / همه کشور سراسر خرّمی بود
وزان پس چون دو ساله شد جهانگیر / بگفت او تا ندادندش دگر شیر
بدانسان گل همی پرورد او را / که برگ گل نمیآزرد او را
بپنجم سال بنشاندش بکّتاب / که تا آموخت از هر گونه آداب
چو شد ده ساله تیراندازی آموخت / سپرداری و نیزه بازی آموخت
رسوم مهتری و گوی و چوگان / هم از شطرنج و نرد و شعر و الحان
همی آموخت تا چون گشت برنا / بعالم در نبودش هیچ همتا
شد آن شهزاده شاهی را سزاوار / که میبایست او باشد جهاندار
پس از وی هرکه بد در روم قیصر / همه از تخم او بودند یکسر
سکندر بود از نسل جهانگیر / ازان شد همچو جدّ خود جهانگیر
گل و خسرو بهم بودند سی سال / بعیش و ناز در نیکوترین حال
ولی چون چرخ را با کس وفا نیست / بآخر غدر کرد این را دوانیست
از آن پوشد لباس سوکواری / که اندر سر ندارد پایداری