عطار › مقولۀ پیر درباره شیخ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفت پیر ره که او بیخود شده / در ره عرفان حق راشد شده
نقطهٔ سرّ قلم با لوح گوی / بعد از آن نقش صور از لوح شوی
گفتمش چون علم حق آمد درون / غیر حق را ازدلم کردم برون
عشق با هستی من شد رهنمون / جهد کن از هستی خود رو برون
من بکلّی خویش را کردم تباه / چون بدیدم مظهر ذات الاه
یک چله در پیش آن سلطان بدم / در کمال سرّ او حیران شدم
آنچه گفت او گوش کردم من تمام / بر جمال شاه او کردم سلام
آنگهی از وی اجازت خواستم / جان خود از فیض او آراستم
جملگی هستیّ خود کردم تباه / تا رسیدم من بدرگاه اله
هر که او رادید جمله حق بدید / بیشکی او درمقام حق رسید
هر که اورا حق بداند حق شود / بیشکی او خود حق مطلق شود
همچو منصور از اناالحق دم زند / جمله عالم را هم او برهم زند
کفر و ایمان را گذار و حق شناس / تا نگردی در ره دین ناسپاس
هر که او از دین احمد روی تافت / او بچاه ویل شیطان راه یافت
رو ز احمد پرس سرّ مرتضی / حق بقرآن گفته با او هل اتی
تو چه دانی سرّ این دریای دین / او یدالله است درعین الیقین