سعدی › در تقریر دیباچه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل عشق تو را واقعۀ نوح شمرد / زان روی سفینه‌ای فراهم آورد
یعنی که از این بحر که عمقش عشق است / جان جز به سفینه‌ای برون نتوان برد
زان رو که نجات از سفینه سبب است / در بحر غمش دلم سفینه طلب است
در بحر سفینه باشد این نیست عجب / در ضمن سفینه بحر باشد عجب است
اگر تجارت بحر و سفینه می‌خواهی / سفینه‌ای که در او بحرها بود این است
سفینه‌ای‌ست که گر صد هزار از آن خواهی / کنار بحر هزارش روان به یک چین است
ایستاده سفینه ای بر خشک / بحرهای روان در آن بسیار
هم از اوراق کاغذش الواح / همش از نوک کلکها مسمار
کشتی‌ای لنگرش ز عقدۀ عهد / بادبانش ز همّت احرار
از لطایف سکینۀ ارواح / وز غرایب جهینۀ اخبار
کشتی‌ای مملو از عجایب بحر / بحرهایی به طبع گوهربار
از لطافت بمانده بر سر آب / آبش از بحر سینۀ ابرار
لم یبق فی الأرض قرطاس و لاقلم / ولامداد و لاشیء من الورق