سعدی › تقریرات ثلاثه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که پرسیدی ام از حال بنی آدم و دیو / من جوابیت بگویم که دل از کف ببرد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند / آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد
اولین بناب تربیت پند است / دومین نوبه خانه و بند است
سومین توبه و پشیمانی / چارمین شرط و عهد سوگند است
پنجمین گردنش بزن که خبیث / به قضای بد آرزومند است
از من بگوی حاجی مردم گزای را / کاو پوستین خلق به آزار می درد
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک / بیچاره خار می خورد و بار می برد
به عمر خویش ندیدم من این چنین علوی / که خمر می خورد و کعبتین می‌بازد
به روز حشر همی ترسم از رسول خدا / که از شفاعت ایشان به ما نپردازد
خواجه تشریفم فرستادی و مال / مالت افزون باد و خصمت پایمال
هر به دیناریت سالی عمر باد / تا بمانی سیصد و پنجاه سال
پیام صاحب عادل علاء دولت و دین / که دین به دولت ایام او همی نازد
رسید و پایۀ حرمت فزود سعدی را / بسی نماند که سر بر فلک برافرازد
مثال داد که صدر ختن جلال الدین / قبول حضرت او را تعقدی سازد
ولیک بر سر او خیل مرگ تاخته بود / چنان که بر سر ابنای دهر می تازد
جلال زنده نخواهد شدن در این دنیا / که بندگان خداوندگار بنوازد
طمع بریدم از او در سرای عقبی نیز / که از مظالم مردم به من نپردازد
شهی که حفظ رعیّت نگاه می دارد / حلال باد خراجش که مزد چوپانی‌ست
وگرنه راعی خلق است زهرمارش باد / که هر چه می خورد او جزیت مسلمانی‌ست
پادشه سایۀ خدا باشد / سایه با ذات آشنا باشد
نشود نفس عامه قابل خیر / گرنه شمشیر پادشا باشد
هر صلاحی که در جهان باشد / اثر عدل پادشا باشد
ملکت او صلاح نپذیرد / گر همه رای او خطا باشد
ز احوال برادرم به تحقیق / دانم که تو را خبر نباشد
خرمای به طرح می‌دهندش / بخت بد از این بتر نباشد
اطفال برند و برگشان نیست / خرما بخورند و زر نباشد
و آنگه تو محصلی فرستی / ترکی که از او بتر نباشد
چندان بزنندش ای خداوند / از خانه رهش به در نباشد