صائب تبریزی › در مدح حضرت رضا(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این حریم کیست کز جوش ملایک روزبار / نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار
کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اش / آب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار
این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفا / دود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار
یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیست / کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار
این مقام کیست کز هر بیضه قندیل او / سر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوش / می برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار
این مزار کیست یارب کز هجوم زایران / غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیز / کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبش / شیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یارب از کدامین سرورست / کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا / آن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش / خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش / هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهند / چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است / یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان / می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد / شق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف / در دل دریا شکوه او نماید گر گذار
راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتد / پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است / پیش عالم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او / تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است / تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سربرآرد از نیام مشکفام / می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست / چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین / آن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصم رو به باز با او پنجه کرد؟ / آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است / در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست / در غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان / ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند / تا شد از انگور کام شکرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او / کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین / تا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او / عکس خط سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پر نور او را زینتی در کار نیست / پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب / گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف / از محجرهای او خلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است / هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان / از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده است / نیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است / قبه نورانی آن سرو عرش اقتدار
از محجرهای زرینش که دام رحمت است / می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان / از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش / قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم / هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختند / گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او / می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر / حور و غلمان می ربایند از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران / روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحف های او / رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند / صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او / شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او / آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش / در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار را / آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمت خدام این در می کند / هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب / می توان کردن مصحف خط غبار
از سر گلدسته اش چون نخل ایمن تا سحر / بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش / قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را / این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد / گر بداند می کنندش کفشدار این مزار
خضر تردستی که میراب زلال زندگی است / می کند سقایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب / تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است / چون برآید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبان بهشت / هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر / هر که را تابوت گردانند گرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر / هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است / هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت / هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش / می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشر / از سر اخلاص هر کس گشت گرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او / از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد / در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیمسوزی برد با خود زین حریم / ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت / هر که از خاک درش با خود برد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبار درگهش / داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند / سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حج / فکر صائب چون تواند کرد فضلش را شمار؟