ای روی چون بهشت ترا کوثر آینه / رخسار آتشین ترا مجمر آینه
در جلوه گاه حسن تو چون پرده های چشم / افتاده است بر سر یکدیگر آینه
آیینه سیر چشم ز نقش مراد شد / روزی که شد رخ تو مصور در آینه
می بود اگر به دور تو، زان لعل آبدار / می داد آب خضر به اسکندر آینه
جوهر چو موی بر سر آتش نشسته است / تا از فروغ روی تو شد انور آینه
چون لشکر پری، پی نظاره بافته است / در جلوه گاه حسن تو پر در پر آینه
چون چشم عاشقان مژه بر هم نمی زنند / از حیرت جمال تو سیمین بر آینه
از بیم تیر غمزه خارا شکاف تو / پنهان شده است در زره جوهر آینه
دارد چو صبح بیضه خورشید زیر پر / از چهره تو در ته بال و پر آینه
در ساغر بلور می لعل خوشنماست / حسن تراست رتبه دیگر در آینه
چون دیده حباب بود پرده دار بحر / از حسن پرشکوه تو چشم هر آینه
آید به چار موجه چو دریای حسن تو / لرزد به خود چو کشتی بی لنگر آینه
حیرت فزاست بس که جمال تو، می برد / هر روز تازه نسخه به چشم تر آینه
داروی بیهشی کندش چشم مست تو / گر فی المثل غبار نشیند بر آینه
در چشم آفتاب فکنده است خویش را / در روزگار حسن تو چون شبپر آینه
از اشتیاق روی تو وقت است بگسلد / دیوانه وار سلسله جوهر آینه
هر دم به صورت دگر آید به چشم خلق / زان حسن بی قیاس چو جادوگر آینه
در روزگار چهره زنگار سوز تو / کج می کند نگاه به روشنگر آینه
از روی آتشین تو سوزنده مجمری است / مشاطه چون سپند نسوزد بر آینه؟
از فیض نوشخند لب روح بخش تو / چون آب زندگی شده جان پرور آینه
حسن ترا به مجلس می احتیاج نیست / هم شاهدست و هم می و هم ساغر آینه
در عهد جلوه خط عنبرفشان تو / وقت است موم خویش کند عنبرآینه
چون آفتاب دیده، ز نور جمال تو / ریزد سرشک گرم ز چشم تر آینه
ماه از حجاب سر به گریبان هاله برد / تا چهره تو گشت مصور در آینه
بر حسن بی مثال تو در پرده نظر / محضر درست می کند از جوهر آینه
خود را چسان در آینه بینی، که می شود / از لطف گوهر تو پری پیکر آینه
از آب و تاب خنده دندان نمای تو / گنجینه ای شده است پر از گوهر آینه
جوهر چو مو به دیده آیینه بشکند / حسنت دهد چو عرض تجمل در آینه
حسن تو بی نیاز ز نظارگی بود / طاوس را بس است ز بال و پر آینه
ناشسته روی تر بود از ماه پیش مهر / گردد به عارض تو مقابل گر آینه
از پاکدامنان نکند حسن احتراز / با آفتاب خفته به یک بستر آینه
گفتی که غوطه زد مه کنعان به رود نیل / آورد تا مثال ترا در بر آینه
از انفعال روی تو از بس گداخته است / گردیده است چون مه نو لاغر آینه
بر جبهه ات چگونه عرق حفظ خود کند؟ / پای گهر چگونه نلغزد بر آینه؟
بر حسن بی مثال تو واکرده است چشم / مشکل قبول نقش کند دیگر آینه
این دستگاه حسن به یوسف نداده اند / یک چشم حیرت است ز پا تا سر آینه
صد پیرهن چو طلق ببالد به خویشتن / گر بنگری ز روی توجه در آینه
دارد به دست و زانوی خوبان همیشه جا / از سجده که کرده جبین انور آینه؟
از سجده شهی که ز شوق جمال او / هر صبح آورد فلک از خاور آینه
شاه بلند قدر صفی کز فروغ او / شد همچو آفتاب بلند اختر آینه
روزی که داد صفحه آیینه را جلا / این نقش دیده بود سکندر در آینه
راز نهان چرخ ز طبع منیر او / روشنتر از چراغ نماید در آینه
تا جبهه نیاز بر این آستانه سود / گردید روشناس به هر کشور آینه
در روزگار طبع سخن آفرین او / چون طوطیان شده است زبان آور آینه
هر کس به داغ بندگیش سرفراز شد / بندد به جبهه همچو شه خاور آینه
هر جا که رای روشن او افکند بساط / آید به چشم چون کف خاکستر آینه
چون روی مرگ، خصم نبیند ز تیغ او؟ / در دست اهل زنگ بود منکر آینه
ابریشم بریده شود زلف جوهرش / گردد چو خنجر تو مصور در آینه
رای ترا به رای سکندر چه نسبت است / یک فرد باطل است ازین دفتر آینه
در سایه حمایت دست تو چون محیط / بیرون ز آب خشک دهد گوهر آینه
تا نسبتش به رای منیر تو کرده اند / بیند چو پیش روی ز پشت سر آینه
خورشید ذره ذره در او جلوه گر شود / تیغ ترا به دل گذراند گر آینه
بر دست و پای عکس شود بند آهنین / گر سایه کمند تو افتد بر آینه
بی اختیار کوچه دهد همچو رود نیل / عزم تو گر اشاره نماید بر آینه
بر تیغ کوه سینه زند همچو آفتاب / پوشد زره ز حفظ تو گر در بر آینه
گردد اگر ز رای متین تو صیقلی / ایمن ز موریانه بود دیگر آینه
گر در حریم رای تو روشن کند سواد / خواند چو آب راز نهان از بر آینه
در عهد سیر چشمی طبع کریم تو / گردانده است روی ز سیم و زر آینه
از جبهه تو نور ولایت بود عیان / زان سان که آفتاب نماید در آینه
بندد به چهره پرده زنگار زهره اش / گر بنگری به دیده هیبت در آینه
خصم سیاهروی تو گر بنگرد در او / گردد سیاه همچو دل کافر آینه
بر خاک رهگذار تو مالد اگر جبین / تا حشر زنگ سبز نگردد در آینه
چون دولت تو پرده براندازد از جمال / آرد به رونما، ز حلب قیصر آینه
وصف ترا که صیقل آیینه دل است / بر لوح دل نوشته به آب زر آینه
رای ترا به صیقل مهر احتیاج نیست / کمتر سیاهی است درین لشکر آینه
قصر تو چون سپهر و در او آفتاب جام / بزم تو چون بهشت و در او کوثر آینه
تا خامه ام ستاره فشان شد به مدح تو / مد شهاب شد قلم و دفتر آینه
چندان که ماه نور ستاند ز آفتاب / تا از فروغ حسن بود انور آینه
بادا چراغ دولت بیدار صبح و شام / در بزمگاه خاص تو روشن هر آینه