صائب تبریزی › در مدح شاه عباس دوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هزار شکر که گوهر فروز جاه و جلال / به خانه شرف آمد به دولت و اقبال
ز درد سال غباری که داشت جام سپهر / به صاف کرد مبدل محول الاحوال
چو زلف رو به درازی نهاد روز نشاط / چو خال پای به دامن کشید شام ملال
ایاز شب را، ز اقبال عاقبت محمود / برید زلف به شمشیر ذوالفقار مثال
رسید قافله بوی پیرهن از مصر / نماند دیده پوشیده غیر عین کمال
هوا چو دست کریمان گهرفشان گردید / کنار خاک شد از برگ عیش مالامال
چو ماهیی که در آب حیات، خضر افکند / حیات یافت ز ابر بهار سنگ و سفال
هوا بساط سلیمان فکند بر رخ خاک / گشود همچو پری ابر نوبهاران بال
گشود ابر بهار از شکوفه دفتر و ریخت / برات عیش به دامان هر شکسته نهال
رسید دور شکفتن به غنچه تصویر / گره ز کار جهان باز کرد باد شمال
ز بس که خاک ز شادی به خویشتن بالید / رسید موج گل و لاله تا رکاب هلال
به مومیایی ابر بهار گشت درست / اگر شکستگیی داشت چند روز نهال
صدا چو تیر ز کف رفته برنمی گردد / ز بس ز لاله و گل دلپذیر گشت جبال
ز خاک ریشه اشجار را توان دیدن / چنان که سنبل سیراب را ز آب زلال
توان به آب کشید از نسیم دست و دهن / اگر ز ابر هوا تر شود به این منوال
به آن شکوه به برج حمل درآمد مهر / که شهریار جوان بخت بر سپهر جلال
نتیجه اسدالله، شاه دین عباس / که هست تیغ کجش شیر فتح را چنگال
به امر حق بود آن سایه خدا دایم / چنان که تابع شخص است سایه در افعال
چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبح / ز طرف جبهه او نور اختر اقبال
چنان که هست ز سبابه رایت ایمان / ازوست نوبت صاحبقرانی از امثال
کراست زهره شود راست چون الف پیشش؟ / که هست تیغ کج او به فتح و نصرت دال
سبک رکاب شود همچو دود ظلمت کفر / چو برکشد ز میان تیغ ذوالفقار مثال
سپاه اوست چو مژگان خدنگ یک ترکش / کراست زهره که با او طرف شود به قتال؟
اگر به قلعه رویین چرخ رو آرد / کلید ماه نو آرد قضا به استقبال
چنان که خامه به خط سطر را کند باطل / شود شکسته ز یک تیر او صف ابطال
ز برق تیغش اگر پرتوی به بحر افتد / صدف چو مجمر سوزان شود، سپندلآل
نفس به کامش ابریشم بریده شود / کسی که خنجر او را درآورد به خیال
دلیر بر سر گردنکشان رود چون ابر / پلنگ را چه محابا بود ز تیغ جبال
کفن ز شهپر کرکس کند دلیران را / همای ناوک او باز چون کند پر و بال
رسد به رستم اگر در رحم صلابت او / سفیدموی برون آید از رحم چون زال
کند چو زخم زبان کار در دل آهن / ز غنچه ناوک او را اگر کنند نصال
تهمتنی که دهد جان به تیغ خونریزش / به روز حشر زبانش بود زدهشت لال
اگر شود کجک روزگار تیغ کجش / شود چو ابر بهاران سبک رکاب جبال
ز آتش غضب او در آستین نیام / ز پیچ و تاب بود تیغ دشمنان چون نال
در آن مقام که گردد به نیزه حلقه ربا / فتد به حلقه گردون ز هیبتش زلزال
هلال نیست نمایان بر این رواق بلند / که شیر چرخ فکند از نهیب او چنگال
که دیده جز خم چوگان و گوی زرینش؟ / که آفتاب زند قطره در رکاب هلال
زره چه کار کند پیش تیغ خونریزش؟ / نمی توان ره سیلاب بست با غربال
اگر به چرخ کند کوه حلم او سایه / چو صبح آرد شود استخوان او در حال
ز ابر معدلت او کمین نموداری است / که تخم، سبز در آتش بود چو دانه خال
رسیده است به جایی عروج همت او / که آسمان بلندست سبزه پامال
چو بحر تا به قیامت نمی شودخالی / شود ز ابر کفش دامنی که مالامال
چو سایلان به کف، بحر پیش ابر کفش / دراز کرده ز مرجان کف از برای سؤال
بر آسمان جلالش هلال عید، بود / خجل ز کوشش خود همچو طایر یک بال
به عهد معدلتش وقت خواب آسایش / ز چشم شیر به بالین نهد چراغ، غزال
شده است مایده لطف او به نوعی عام / که در رحم عوض خون خورند می اطفال
ز خلق اوست برومند خاکدان جهان / که تازه روی ز ریحان بود همیشه سفال
به غیر جام که برگردد از کفش خالی / دگر که از کرم او نمی رسد به نوال
چگونه سوی شکر کاروان مور رود؟ / چنان به خاک درش رو نهاده اند آمال
اگر به زاغ شب افتد ز رای او پرتو / چو آفتاب برآید ز بیضه زرین بال
شود ز نور گهرخیز دیده روزن / در آن حریم که گردد گهرفشان ز مقال
به وام گیرد اشهب ز عنبر خلقش / زند چو دور به گرد جهان نسیم شمال
به آفتاب روان است امر نافذ او / چنان که بر جگر تشنه حکم آب زلال
نه لاله است، که حلمش فکنده سایه به کوه / نشسته در عرق خون ز انفعال جبال
چو رود نیل دهد کوچه پیش دست کلیم / اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال
نظر به عزمش، گردون چو مرغ نوپرواز / در آشیانه نشسته است و می زند پر و بال
چنان به عهدش کسب کمال شیرین است / که روز جمعه ز مکتوب نمی روند اطفال
به دور او که برافتاده است خانه نزول / ز آبگینه اجازت طلب کند تمثال
اگر نه خلق بود بر شکوه او غالب / کراست زهره که لب واکند برش به مقال؟
چو رشته کاهکشان در گهر شود پنهان / ز آستین بدر آرد چو دست بحر نوال
جهان پناه خدیو! بلند اقبالا! / که ختم بر تو شد از خسروان صفات کمال
اگر به مدح تو اطناب می کنم چون موج / به خلق خویش ببخش ای محیط جاه و جلال
که مدحت تو و اجداد پاک طینت تو / کلید خلد برین است ای فرشته خصال
برای حسن مآل است مدح سنجی من / نه از برای زر و سیم و ملک و مال و منال
تلاش قرب تو با این کلام بی سر و بن / همان معامله یوسف است و قصه زال
چنان که کرد سلیمان قبول گفته مور / قبول کن ز من عاجز این شکسته مقال
که هیچ کم نشود شوکت سلیمانی / به حرف مور ضعیفی اگر کند اقبال
چه کم ز پرتو مهر بلند می گردد؟ / اگر به شبنم افتاده ای دهد پر و بال
همیشه تا چمن افروز چرخ مینا رنگ / ز برج حوت به برج حمل کند اقبال
چو خاتمی که به فرمان دست می گردد / به مدعای تو گردد مدام گردش سال