صائب تبریزی › در فتح قندهار و مدح شاه عباس دوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبح ظفر ز مطلع دولت شد آشکار / طی شد بساط ظلمت ازین نیلگون حصار
تشریف نور داد به ذرات کاینات / چون آفتاب اختر اقبال شهریار
شد مشتری ز اوج سعادت جهان فروز / گشت از افق نهان زحل تیره روزگار
مالید زهره دست نوازش به دوش چنگ / روی زمین ز ماه علم شد شفق نگار
برداشت تیر، خامه زرین آفتاب / کاین فتح را به صفحه دوران کند نگار
ماند از نهیب خنجر مریخ صولتان / چون خون مرده دست زحل سیرتان ز کار
از فتح باب ملک شکرخیز هند، شد / شیرین دهان تیغ شهنشاه تاجدار
در عنفوان عزم گرفت از خدیو هند / زاقبال بی زوال به چل روز چل حصار
لبریز شد ز شیر و شکر چون دهان صبح / کام جهان ز چاشنی فتح قندهار
آن خاتمی که دیو به حیلت ربوده بود / آمد دگر به دست سلیمان روزگار
خالی فزود بر رخ ایران ز روی هند / تیغ جهانگشای شهنشاه نامدار
بتخانه های نخوت دارای هند را / بر یکدگر شکست به توفیق کردگار
شاخ غرور والی هندوستان شکست / بیخ نفاق کنده شد از باغ روزگار
در هند گشت خطبه اثناعشر بلند / شد کامل العیار زر از نام هشت و چار
از باغ ملک سبزه بیگانه را درود / شمشیر همچو داس شهنشاه کامکار
شد بوستان ملک ز زاغ و زغن تهی / هر گوشه زد صلای طرب نغمه هزار
زان تیغ کج که فتح و ظفر در رکاب اوست / شد پاک روی مملکت از خال عیب و عار
فیلان مست عرصه هندوستان شدند / از زخم تیغ چون کجک شاه، هوشیار
افتاد چون عصای کلیم از سنان شاه / در نیل هند هر طرفی رخنه گذار
چون ابر تیره ای که پریشان شود ز باد / شد خصم روسیاه به یک حمله تارومار
چون نوعروس ملک جهان را قضای حق / عقد دوام بست به آن تیغ آبدار:
مانند نقل، خاک شکرخیز هند را / در مقدم گرامی او ریخت روزگار
دامان دشت و سینه کهسار و پشت خاک / از کشته سیاه دلان گشت لاله زار
دلهای همچو بیضه فولاد پردلان / گردید شق ز هیبت شمشیر، چون انار
گشتند تار و مار سیاهان پی سفید / مانند بز ز عطسه شمشیر آبدار
از برق تیغ و خنجر بی زینهار، شد / در فوج خصم، هر علم انگشت زینهار
از خرمی نماند اثر در ریاض هند / در برگریز روی نهاد آن سیه بهار
از مهره های گردن پامال گشتگان / گردید ادیم خاک چو کیمخت دانه دار
گردنکشان به جبهه نوشتند عبده / بر خاک آستانه آن آسمان وقار
گردان به مهره تفک اصحاب فیل را / کردند همچو مرغ ابابیل سنگسار
شد آفتاب عمر عدو پای در رکاب / تا شد هلال تیغ کج شاه آشکار
آشوبی از مهابت او در جهان فتاد / کز لرزه ریخت داغ پلنگان کوهسار
از تیغ کج به گردن شیران نهاد طوق / از تیر کرد کار جهان راست نیزه وار
گشتند خشک چون شه شطرنج خسروان / بر جای خود ز هیبت آن تیغ آبدار
شد فیل مات، خسرو هندوستان ز بیم / تا رخ نهاد شاه به میدان کارزار
یک سوره شد ز آیه رحمت سوادخاک / از فتحنامه ها که روان شد به هر دیار
از عزم خویش کرد خبردار خصم را / وانگه به ترکتاز برآورد ازو دمار
ملک این چنین به تیغ ستانند خسروان / از عاجزی است مکر ز شاهان نامدار
جای شگفت نیست گر آن شهریار کرد / اقبال سوی هند در آغاز گیرودار
رسم است این که چرخ فلک سیر، ابتدا / سرپنجه را به خون کلاغان کند نگار
از قندهار کرد جهانگیری ابتدا / صاحبقران عهد به تأیید کردگار
آری چو آفتاب کشد تیغ از نیام / اول زند به قلب شب تیره روزگار
زد بر زمین سوخته هند خویش را / اول شرر که جست ازان تیغ شعله بار
آری شراره ای که جهانگیر می شود / آتش زند به سوخته، آغاز انتشار
زین فتح نامدار که رو داد در ربیع / از باغ روزگار عیان شد دو نوبهار
خورشید بی زوال به برج شرف رسید / آورد از شکوفه بهاران زر نثار
چون نخل پرشکوفه لوای سفید شاه / افشاند برگ عیش به دامان روزگار
از خاک، جای سبزه درین موسم ربیع / رویید بخت سبز ز الطاف کردگار
چون اهل قندهار ز کوتاه دیدگی / بستند در به روی شهنشاه کامکار
فرمان شه رسید که آن حصن را کنند / یکسان به خاک راه، دلیران نامدار
از شاه یافتند چو فولاد پنجگان / فرمان رخنه کردن آن آهنین حصار
حصنی که بد چو بیضه فولاد ریخته / شد چون جرس ز لشکر جرار رخنه دار
گردید از تردد زنبورک و تفک / پر رخنه همچو شان عسل حصن قندهار
شد چون کبوتران معلق فلک مسیر / هر خشت از بروج فلک سای آن حصار
چون کار تنگ شد به سیاهان خیره چشم / راهی دگر نماند به جز راه اعتذار
زان مظهر مروت و مردی و مردمی / جستند امان به جان و سر از تیغ آبدار
آزاد کرد و داد به آن زینهاریان / خط امان به شکر ظفر شاه کامکار
شد زین دو کار، جوهر مردی و مردمی / از ذات بی مثال شهنشاه آشکار
جای شگفت نیست اگر زان که آمدند / از حصن قندهار سیاهان به زینهار
کآرد زحل کلید مه نو به اضطراب / اقبال اگر کند سوی این نیلگون حصار
زین نوبهار فتح که در موسم ربیع / آورد رو به گلشن این شاه نامدار
از فتح بی شمار خبر می دهد که هست / فهرست سال نیک، خط سبز نوبهار
ز انشای این سفر که شه دین پناه کرد / شاهان روزگار گرفتند اعتبار
هم سرفراز شد به طواف امام دین / هم نامدار شد به فتوحات بی شمار
هم دین حق گرفت ز شمشیر او رواج / هم فرق ملک یافت ازو تاج افتخار
آثار جد خویش به شمشیر تازه کرد / نگذاشت روح والد خود را به زیربار
امروز روح شاه صفی گشت شاد ازو / امروز شد تسلی ازو جد نامدار
در شکر این عطیه کف چون محیط شاه / از روی خاک شست به آب گهر غبار
معمور کرد از زر و گوهر سپاه را / منشور ملک داد به شیران کارزار
دست دعای لشکر شب را به زر گرفت / از لطف بی دریغ، شهنشاه حق گزار
حاصل به دست و تیغ درین کارزار کرد / احیای مردمی و کرم شاه ذوالفقار
تاریخ این فتوح ز الهام غیب شد / «از دل زدود زنگ الم فتح قندهار»
شاهی که صبح دولتش این کارها کند / خواهد گرفت روی زمین آفتاب وار
یارب به فضل خویش تو این پادشاه را / از هر چه ناپسند تو باشد نگاه دار