زنگی شب را کند خورشید منظر ماهتاب / مهره گل را دهد تشریف گوهر ماهتاب
شست داغ تیرگی از نامه اعمال شب / کرد با روز از صفا شب را برابر ماهتاب
داد بیرون عنبر شب نوبهار خویش را / کرد مغز آفرینش را معطر ماهتاب
چون دهان صبحدم از خنده شادی گرفت / همچو مغز پسته گردون را به شکر ماهتاب
کرد مهد خاک را چون مادران مهربان / کشتی دریای شیر از لطف گوهر ماهتاب
برد چون ابر بهاران بس که تردستی به کار / ریگ را سیراب کرد از آب گوهر ماهتاب
در سمنزار بهشت جاودان سیار کرد / مغزها را از نسیم روح پرور ماهتاب
نقد کرد از چهره پرنور خلد نسیه را / تشنگان را شد به جوی شیر رهبر ماهتاب
از برات عیش جیب و دامنی خالی نماند / در بساط خاک تا واکرد دفتر ماهتاب
عالمی را شیرمست از جلوه مستانه کرد / کرده است از می دماغ خود مکرر ماهتاب
در ته چادر جهانی را ز برق حسن سوخت / آه اگر آید برون از زیر چادر ماهتاب
گرچه سنگ از پرتو خورشید می گردد عقیق / جام می را بخشد آب و تاب دیگر ماهتاب
کار آتش می کند در گرمی هنگامه ها / گر چه با کافور می ماند به گوهر ماهتاب
زهر جانفرسای غم را از عروق خاکیان / می کشد چون شیر با رخسار انور ماهتاب
خشکی سودا ز مغز خاک بیرون می برد / با رخ چون شیر و لبهای چو شکر ماهتاب
کرد شاخ یاسمن رگهای خشک خاک را / بس که شد شبنم فشان از چهره تر ماهتاب
میکشان در پرده شبها صبوحی می زنند / کرد فیض صبح را در شب مصور ماهتاب
گرچه باران می رساند خانه تقوی به آب / در شکست توبه دارد شور دیگر ماهتاب
می توان چشم از در و دیوار عالم آب داد / کرد از بس مغز خشک خاک را تر ماهتاب
مشربی دارد چو پیر دیر با موی سفید / ز اول شب می کشد تا صبح ساغر ماهتاب
در قدح صهبای روشن می نماید خویش را / در کنار هاله دارد حسن دیگر ماهتاب
از رخ شبنم فشان و نرمی رفتار، کرد / جوی شیر و باغ جنت را مصور ماهتاب
بادبان کشتی می را فلک پرواز کرد / تا فکند از چهره پرنور چادر ماهتاب
کرد در مهد زمین از چرب نرمی های خلق / خاکیان را شیرمست از شیر مادر ماهتاب
صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است / خاک را از چهره سیمین کند زر ماهتاب
گر چه می آرد دماغ هوشیاران را به شور / می کند در بزم می طوفان دیگر ماهتاب
می گذارد نعل در آتش هلال جام را / از طراوت گر چه سازد خاک را تر ماهتاب
بخت خواب آلوده ای نگذاشت در روی زمین / بس که افشاند آب لطف از چهره تر ماهتاب
از فروغ باده بزم بهشت آیین شاه / می زند سرپنجه با خورشید انور ماهتاب
آفتاب سایه پرورد خدا، عباس شاه / کز فروغ رای او گردید انور ماهتاب
اقتباس نور کرد از رایت بیضای او / کرد در یک جلوه عالم را مسخر ماهتاب
چون چراغ روز باشد پیش رای روشنش / می کند هر چند عالم را منور ماهتاب
بی نیاز از اقتباس پرتو خورشید شد / سود بر خاک درش تا روی چون زر ماهتاب
باد عالم روشن از پیشانی اقبال او / تا ستاند نور از خورشید انور ماهتاب