کرد میزان حساب آماده بهر خاکیان / از شب و روز مساوی میر عدل نوبهار
از شکوفه نامه اعمال اشجار چمن / مضطرب آمد به پرواز از یمین و از یسار
گل چو خورشید قیامت آتشین رخسار شد / خاک شد صحرای محشر از فروغ لاله زار
ریخت شبنم از رخ گلها چو انجم از سپهر / ابرها چون کوه شد سیار در روز شمار
ابر رحمت بست دامان شفاعت بر کمر / دید از گرد گنه چون خاکیان را شرمسار
گرد عصیان را به دست گوهرافشان پاک شست / حله فردوس پوشانید در هر شاخسار
می بده ساقی که صهبا در بهشت آمد حلال / ساز شو مطرب که شد آهنگ، وضع روزگار
برگ عشرت کن که تمهید بساط عیش را / از رگ ابر بهاران شد مهیا پود و تار
خاصه هنگامی که چون خورشید عالمتاب کرد / روی در بیت الشرف صاحبقران کامکار
اول شاهان عالم، ثانی عباس شاه / افسر فرمانروایان، خاکروب هشت و چار
صاحب اقبالی که تا بر مسند دولت نشست / توبه کرد از فتنه انگیزی مزاج روزگار
در شرافت همچو بسم الله از آیات دگر / سرفرازست از شهنشاهان عصر آن نامدار
جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می کند / هر گناهی را که باشد بخشش او پرده دار
نیست در روی زمین جز آستان دولتش / هست اگر خاک مرادی در بساط روزگار
می شود طوق گریبان حلقه فتراک او / هر که سرپیچد ز امر نافذ آن شهریار
هست از دست ولایت قوت بازوی او / آب شمشیرش بود از جویبار ذوالفقار
خلق او دریای فیاضی است کز هر موجه ای / عنبر اندازد به جای کف جهان را بر کنار
از سیاست بود دایم ملک شاهان منتظم / چون بهار از حسن خلق او داد نظم روزگار
چرخ زنگاری است بر اقبال روزافزون او / تنگ میدان چون لباس غنچه بر جوش بهار
آفتاب عالم افروزست در برج شرف / زیر چتر زرنگار آن سایه پروردگار
می خورند از خوشدلی در نوبهار عدل او / در رحم اطفال جای خون شراب خوشگوار
جبهه اقبال او آیینه اسکندری است / شاهی روی زمین گردیده در وی آشکار
تیغش از بسیاری فتح و ظفر گشته است خم / شاخ خم پیدا کند چون میوه باشد بی شمار
در خم چوگان اقبال جهان پیمای او / چون فلک گوی زمین یک جا نمی گیرد قرار
تا نشد پیوسته با تیغ کجش ابروی فتح / طاق ابروی جوانمردی نگردید آشکار
گر به دریا سایه تیغ جهانسوزش فتد / پوست اندازند یکسر ماهیانش همچو مور
چرخ را چون عامل معزول در دوران او / سبحه انجم نمی افتد ز دست رعشه دار
همچو گوهر کز شرف دارد بلندی بر صدف / قدر او زیر فلک بر آسمان باشد سوار
رنگ جرأت می دهد بر چهره مریخ پشت / آفتاب رایتش هر جا که گردد آشکار
ماهیی کز حفظ او باشد دعای جوشنش / فلسش از آتش برآید چون زر کامل عیار
هر گوزنی را که یاد تیر او در دل گذشت / استخوانش سر به سر زهگیر شد بی اختیار
بس که تیرش می جهد از سینه نخجیر صاف / گرد چون خیزد، به فکر زخم می افتد شکار
حلمش از جا درنیارد از گناهان بزرگ / کوه قاف از سایه عنقا نگردد بی قرار
پله خاک از گرانی ناله قارون کند / چون به افشاندن سبک سازد کف گوهر نثار
حفظ او تا شد ضعیفان جهان را دیده بان / می کند چون چشم ماهی سیر در دریا شرار
از اشارت می کند دست تماشایی قلم / تیغ چون ماه نوش هر جا که گردد آشکار
گرد بادش آسیای خون به گردش آورد / دامن دشتی که شد از آب تیغش لاله زار
خون شود شیری که در ایام شیرین خورده است / بیستون را گر دهد سرپنجه قهرش فشار
خشک چون نال قلم در آستین شد دست ظلم / تا برآورد از نیام عدل تیغ آبدار
شهپر سیمرغ باشد بر فراز کوه قاف / تیغ در سرپنجه مردانه آن شهریار
هست از تیغ کج او تکیه گاه اقبال را / پرخم آید در نظر زان روی چون ابروی یار
وام چندین ساله خورشید را واپس دهد / نور گیرد ماه اگر زان روی خورشید اشتهار
گر خلد خاری به پای رهروان در عهد او / از سیاست در خطر باشد سرسبز بهار
همچو زال زر جهد از خواب با موی سفید / گر به خواب رستم آید هیبت آن شهریار
ابجد طفلانه شمشیر عالمگیر اوست / داستان رستم و افسانه اسفندیار
آفتاب فتح را در آستین دارد چو صبح / رایت بیضای او هر جا که گردد آشکار
هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر / گر نماید امتحان بر کوه، تیغ آبدار
پوست گردد چون زره از تیر باران خصم را / از کمان ماه تمام او چو گردد هاله دار
کوچه ها پیدا شود در آسمان چون رود نیل / گر ز عزم صادق آرد رو به این نیلی حصار
از مسامش لعل چون می از حریر آید برون / گر به کان لعل افتد ظل آن کوه وقار
خنده بر لب بخیه الماس گردد خصم را / رخنه های ملک را کرده است از بس استوار
بگذراند گر شکوه ذاتی او را به دل / چاک گردد چون لباس غنچه این نیلی حصار
برنمی گردد ز کوه حلمش از تمکین صدا / با سبکروحی که یک جا جمع کرده است این وقار؟
گوهرش را نیست جز جیب فقیران مخزنی / بحر او را نیست غیر از دامن سایل کنار
ناف آهو نافه را از شرم بر صحرا فکند / کرد بر صحرای چین تا نکهت خلقش گذار
ماه اگر مالد به خاک آستان او جبین / از کلف دیگر نگردد چهره او داغدار
تیغ او آلوده کم گردد به خون دشمنان / خصم بی مغزش ز خود آتش برآرد چون چنار
گرگ در ایام عدلش چون سگ اصحاب کهف / برنمی آید ز بیم گوسفند از کنج غار
چون دعای راستان کز آسمان ها بگذرد / می کند از جوشن نه تو خدنگ او گذار
دیده مخمور از خواب پریشان ایمن است / منتظم گردیده است از بس که وضع روزگار
حسن خلقش تازه رو بر می خورد با خار وگل / نیست حیف و میل در میزان عدل نوبهار
بر ضمیر روشن او خرده راز فلک / بر طبق پیوسته باشد چون زر گل آشکار
آب گردد استخوان بیستون چون جوی شیر / برق شمشیرش کند گر در دل خارا گذار
خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماند / بس که شد معمور از معماری عدلش دیار
آهوان سیر چراغان می کنند از چشم شیر / با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
آهوان سیر چراغان می کنند از چشم سیر / با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
نیست در عقل متین او تصرف باده را / سیل کوه قاف را هرگز نسازد بی قرار
گر درآرد نوبهار خلق او را در ضمیر / بر سپند آتش گلستان گردد ابراهیم وار
بهر مظلومان اگر نوشیروان زنجیر بست / می دهد دامن به دست دادخواه آن شهریار
خضر را در رهنوردی رهبری در کار نیست / بخت سبز او ندارد احتیاج مستشار
ابر دستش خون دریا را به جوش آورده است / نیست مرجان این که گردیده است از بحر آشکار
غیر جام می که خونش در شریعت خوردنی است / خالی از وی برنگردیده است هیچ امیدوار
لب گشودن رفت از یاد صدف در عهد او / بی سؤال از بس که بخشد آن کف گوهر نثار
طفل از پستان گرفتن می کند پهلو تهی / در زمان همت او شد گرفتن بس که عار
از ورق گردانی باد خزان آسوده است / نخل امیدی که آید در زمان او به بار
بر امید بخشش دست گهربارش کند / صد هزاران دست از یک آستین بیرون چنار
دخل بحر و کان چه باشد با سخای ذاتیش؟ / خرده گل چیست پیش خرج باد نوبهار؟
ناف عالم را به نام او بریده است آسمان / مکه را تسخیر خواهد کرد آن عالم مدار
در نخستین رزم، ملک از زاده اکبر گرفت / در جهاد اکبر او از خسروان شد نامدار
سر به سر فیلان مست کشور هندوستان / چون کجک گشتند از تیغ کج او هوشیار
چون سلیمان می شود بر دیو و دد فرمانروا / شهسواری را که باشد فیل مست اول شکار
تا به دولت بر سریر پادشاهی تکیه کرد / آمد از توران به درگاهش دو شاه نامدار
از عنایت های آن فرمانده دنیا و دین / هر دو گردیدند از دنیی و عقبی کامکار
گر چه در دعوی است اقبالش ز شاهد بی نیاز / زین دو عادل شد مبرهن بر صغار و بر کبار
تا شود از پرتو خورشید، ماه نو تمام / تا به گرد خاک باشد چرخ گردان را مدار
باد در زیر نگین او را جهان چون آفتاب / تا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار
بادها مشکین نفس شد ابرها گوهرنثار / خوش به آیین تمام امسال می آید بهار
زنگ کلفت ابر از دلها به تردستی زدود / رفت گرد از سینه ها با دامن گل نوبهار
ابرها در یکدگر پیوست چون بال پری / شد بساط خاک چون تخت سلیمان سایه دار
جوش گل برداشت چون خشت از سر خم خاک را / چرخ مینایی ز برگ عیش پر شد غنچه وار
محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برف / تا شد از شاخ شکوفه صبح صادق آشکار
زهر سرما را شکرخند شکوفه همچو شیر / نرم نرم آورد بیرون از عروق شاخسار
از الف زان سان که پیدا شد حروف مختلف / صد هزاران رنگ گل ظاهر شد از هر نوک خار
دامن دریای اخضر شد ز شادابی چمن / ماهی سیمین شد از سیم شکوفه جویبار
از عقیق و لعل و یاقوت آنچه در گنجینه داشت / در لباس لاله و گل داد بیرون کوهسار
از رگ ابر آسمان چون سینه شهباز شد / خاک چون بال تذروان شد ز گلها پرنگار
آنچنان کز خم می پرزور دورافکند خشت / خاک را از جای خود برداشت جوش لاله زار
گریه شادی ز شبنم بر رخ گلها دوید / تا کشید ابر بهاران بوستان را در کنار
تا چه در گوش درختان گفت باد صبحدم / کز طرب شد پایکوبان سرو دست افشان چنار
از شکوه باغ دریایی پر از گوهر شده است / هر رگ شاخی رگ ابری است مرواریدبار
چون غبار خط که برخیزد ز روی گلرخان / سبز برمی خیزد از روی زمین گرد و غبار
بس که هر خاری ملایم شد ز تأثیر هوا / می کند گل در گریبان عاشقان را خارخار
از شکوفه هر کف خاکی ید بیضا شده است / صخره موسی است هر سنگی ز جوش چشمه سار
از بنفشه باغ ها پر شعله نیلوفری است؟ / یا مه مصرست از سیلی شده نیلی عذار
نگسلد فریاد مرغان چمن از یکدگر / روز و شب از تردماغی چون صدای آبشار
ابرها مستغنی از آمد شد دریا شدند / از طراوت شد جهان خاک از بس آبدار
شسته رو از خواب می خیزند خوبان همچو گل / بس که گردیده است عالم از رطوبت مایه دار
از خمار آرد برون کسب هوا مخمور را / شد جهان از بس به کیفیت ز فیض نوبهار
گر کند صیاد دام خود نهان در زیر خاک / در کشیدن سنبل سیراب گردد آشکار
جلوه نشو و نما از بس بلند افتاده است / از برای چیدن گل خم نمی گردد سوار
از لب خندان کند گل در گریبان هدف / غنچه پیکان ز فیض انبساط نوبهار
شاخ گل می گردد از تردستی آب و هوا / چوب تعلیمی اگر در دست خود گیرد سوار
سبز شد چون بال طوطی بال و پر پروانه را / بس که شد آتش ز لطف نوبهاران آبدار
از فروغ لاله و گل آب می گردد به چشم / زین سبب باشند دایم ابرها گوهرنثار
تازه رویان چمن محو تماشای خودند / هر گلی آیینه ها دارد ز شبنم در کنار
همچو زخم آب، زخم سنگ می جوشد به هم / بس که از لطف بهاران شد ملایم کوهسار
از خجالت در گریبان سرکشد چون خارپشت / گر درین موسم بهشت عدن گردد آشکار
یوسف گم کرده خود را فرامش می کند / پیر کنعان را به طرف باغ اگر افتد گذار
سر برآوردند ارواح نباتی از زمین / صور اسرافیل تا از رعد گردید آشکار