صائب تبریزی › در مدح شاه عباس دوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روی در برج شرف آورد دیگر آفتاب / کرد ازین تحویل عالم را مسخر آفتاب
کشور ایجاد را از ماه تا ماهی گرفت / بر حمل از حوت شد تا سایه گستر آفتاب
از تطاول تیغ بر زلف ایاز شب کشید / عاقبت محمود شد از عدل دیگر آفتاب
کرد در بر جوشن داودی از ابر بهار / وز ریاحین هر طرف انگیخت لشکر آفتاب
می توان دانست دارد فکر عالمگیریی / زین که می بخشد به لشکر با سپر زر آفتاب
می کند مانند ذوالقرنین از نور دو صبح / قاف تا قاف آفرینش را مسخر آفتاب
برق می سوزد به آسانی حجاب ابر را / وحشت از ظلمت ندارد چون سکندر آفتاب
با دو دست صبح می گیرد سر خود آسمان / بر کمر بندد چو تیغ پاک گوهر آفتاب
با تن تنها مسخر می کند آفاق را / نیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب
رای روشن سروران را برق شمشیر قضاست / کرد در یک جلوه عالم را مسخر آفتاب
حسن عالمسوز در یک جا نمی گیرد قرار / می زند هر صبحگاه از مشرقی سر آفتاب
با ترنج زر ز مشرق مست بیرون آمده است / تا که را خواهد زدن بر سینه دیگر آفتاب؟
هیچ موجودی ز روی گرم او نومید نیست / می دهد هر ذره ای را خلعت زر آفتاب
با هزاران خامه زرین برون آمد ز غیب / تا چه صورت ها کند دیگر مصور آفتاب
خاک از الوان ریاحین شهپر طاوس شد / داد جا چون بیضه اش تا در ته پر آفتاب
از گریبانی که از صبح بهاران باز کرد / کرد مغز آفرینش را معطر آفتاب
می کند هر روز مهمانی ز شکرخند صبح / طوطیان آسمانی را به شکر آفتاب
نیست نور عاریت بر جبهه نورانیش / زان نگردد گاه فربه، گاه لاغر آفتاب
ایمن است از چشم بد کآورد با خود از ازل / نیل چشم زخم ازین فیروزه منظر آفتاب
با بزرگی در دل هر ذره از کوچکدلی / حسن عالمگیر خود را ساخت مضمر آفتاب
هست احسان عمیمش شامل نزدیک و دور / هر که را در بر نباشد هست بر در آفتاب
یک دل بیدار، سازد عالمی را زنده دل / ذره ها را در سماع آورد یکسر آفتاب
همچو ماه نو رکاب خویش را از زر کند / بر سر هر کس که گردد سایه گستر آفتاب
شرم احسان می شود اهل کرم را پرده دار / در بهار آید برون از ابر کمتر آفتاب
زان بود پیوسته نانش گرم، کز احسان کند / چشم ذرات جهان را سیر یکسر آفتاب
دایم از خط شعاعی مد احسانش رساست / زین سبب بر اختران گردیده سرور آفتاب
گوهر مقصود ریزد در کنارش چون صدف / دیده ای را کز فروغ خود کند تر آفتاب
دولتش زان گشت روزافزون که فیضش می رسد / در بهاران بیش از ایام دیگر آفتاب
چهره اش زان است نورانی که نگذارد به شب / از دل بیدار پهلو را به بستر آفتاب
گر چه در زیر نگین اوست سرتاسر زمین / برندارد از سجود بندگی سر آفتاب
سجده می آرند پیشش گر چه ذرات جهان / می کند دریوزه همت ز هر در آفتاب
کرد تسخیر جهان در جلوه ای، گویا گرفت / همت از صاحبقران هفت کشور آفتاب
تیغ عالمگیر بازوی قضا، عباس شاه / کز فروغ جبهه او شد منور آفتاب
نسبت خورشید با آن روی نورانی خطاست / چون به ظل حق تواند شد برابر آفتاب؟
تیغ او را گر به خاطر بگذراند، می شود / چون مه از انگشت پیغمبر دو پیکر آفتاب
شبنمی بی رخصت از گلزار نتواند ربود / در زمان دولت آن دادگستر آفتاب
کرد در زر خاک را دست زرافشانش نهان / ساخت پنهان در ضمیر خاک اگر زر آفتاب
شد تمام از فیض عالمگیر او هر ناقصی / ماه نو را کرد گر بدر منور آفتاب
بی توقف چون نگاه گرم برگردد به چشم / گر کند فرمان که برگردد به خاور آفتاب
جد او را بود در فرمان، عجب نبود اگر / بر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب
آسیای آسمان را سنگ زیرین می شود / کوه حلمش سایه اندازد اگر بر آفتاب
سایه دستی اگر از حفظ او آرد به دست / نخل مومین از گداز ایمن بود در آفتاب
بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگان / هست با تیغ و سپر پیوسته بر در آفتاب
از زوال ایمن بود تا دامن آخر زمان / بر سپهر جاه او دوران کند گر آفتاب
رتبه گوهر به معنی از صدف بالاترست / گر ز قدر او به صورت هست برتر آفتاب
تا قیامت دامن ساحل نمی بیند به خواب / گر شود در بحر جود او شناور آفتاب
دست پیش چشم می گیرد ز ابر نوبهار / تا کند نظاره آن روی انور آفتاب
کاسه دریوزه می سازد هلال عید را / تا ستاند نور ازان رای منور آفتاب
شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاه / توتیا سازد اگر از خاک آن در آفتاب
نیست گر از بندگان او، چرا از ماه نو / می کشد در گوش گردون حلقه زر آفتاب؟
با فروغ رایش از غیرت دل خود می خورد / در ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب
تا به خاک آستان او بدوزد خویش را / تا بد از خط شعاعی رشته زر آفتاب
ز اشتیاق دست گوهربار آن دریای جود / در معادن می دهد سامان گوهر آفتاب
بحر گردد نیکنام از ریزش ابر بهار / شد به ذوق همت او کیمیاگر آفتاب
نیست کافی دست گوهربار او را گر کند / سنگها را جمله گوهر، خاک را زر آفتاب
آب شد دل خصم را از رایت بیضای او / نخل مومین پای چون محکم کند در آفتاب؟
نیست با ملک سلیمان غافل از احوال مور / با کمال قدر باشد ذره پرور آفتاب
خشم عالمسوز او در رزم می گردد عیان / می نماید گرمی خود روز محشر آفتاب
پاک می سازد نظرها را برای دیدنش / دیده ها (را) از تماشا، گر کند تر آفتاب
شمسه ایوان او را در خور و شایسته بود / با فروغ جبهه گر می داشت لنگر آفتاب
سالها شد می کند خالص طلای خویش را / تا شود روزی مگر گلمیخ آن در آفتاب
پیش شکرخند لطف او نمی گردد سفید / گرچه قند صبح را سازد مکرر آفتاب
دید تا در خانه زین آن بلنداقبال را / بر زمین خود را گرفت از چرخ اخضر آفتاب
محضر هر کس به توقیع قبول او رسید / می شود از روشنی هر مهر محضر آفتاب
تا به آب قدرت این نه آسیا گردان بود / تا به امر حق شود طالع ز خاور آفتاب
بر مراد این بلند اختر بود گردان سپهر / برنتابد از خط فرمان او سر آفتاب