صائب تبریزی › درتهنیت ورود شاه عباس دوم از مازندران به اصفهان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منت خدای را که سلیمان روزگار / آمد به تخت سلطنت از سیر و از شکار
زین ابر رحمتی که ز مازندران رسید / سرسبز شد جهان و جوان گشت روزگار
آن سایه خدا که جهان روشن است ازو / آورد رو به برج شرف آفتاب وار
بر فرق تاج خسروی از لطف ایزدی / در بر دعای جوشنش از حفظ کردگار
آورده زیر خاتم اقبال وحش و طیر / صید مراد بسته به فتراک تابدار
از تیغ کج به گردن شیران نهاده طوق / وز تیر راست کرده دل دام و دد فگار
فرمانروای عالم و صاحبقران عهد / خورشید آسمان شرف، ظل کردگار
عباس شاه کز خم ابروی تیغ او / محراب فتح و قبله نصرت شد آشکار
آن کعبه مراد که فرماندهان کنند / از خاکبوس درگه او کسب افتخار
شاهان گر اقتدار ز دولت کنند کسب / دولت ز شان ذاتی او یافت اقتدار
عباس شاه اول از اخلاق دلپذیر / ممتاز بود اگر چه ز شاهان روزگار
عباس شاه ثانی، چون نقش آخرین / از اولین تمامتر آمد به روی کار
ز اخلاق برگزیده و اوصاف دلپذیر / گنجینه ای است پر ز گهرهای شاهوار
بازوی ملک و هیکل دین را وجود او / حرز یمانی است ز آفات روزگار
آیینه گر سکندر و جمشید جام داشت / دست و دل گشاده به او داده کردگار
دارد شکوه شهپر سیمرغ و کوه قاف / در قبضه شجاعت او تیغ آبدار
از قرص آفتاب نهد ناف بر زمین / حلمش اگر به توسن گردون شود سوار
برق جلال او چو کشد تیغ از نیام / بر شیر، نیستان شود انگشت زینهار
اقبال اگر به کوه کند عزم راسخش / چون رود نیل کوچه دهد از پی گذار
از داغهاش دود چو مجمر شود بلند / گر در دل پلنگ کند خشم او گذار
دریا بود سراب اگر دست اوست ابر / گردون پیاده است اگر او بود سوار
ز حسن خلق، آب حیاتی است روح بخش / سد سکندری است ز پیمان استوار
بازوی او گرفته دست ولایت است / دم را سپرده است به آن تیغ، ذوالفقار
شیران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند / در روزگار صولت آن شاه نامدار
ویرانه همچو گنج نهان شد ز دیده ها / معمور شد ز بس که در ایام او دیار
گردیده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ / در روزگار معدلتش معتکف به غار
یاقوت و لعل سفته برآید ز صلب سنگ / گر کوه را سنانش در دل کند گذار
خورشید را کند به نظرها چراغ روز / هر جا جبین روشن او گردد آشکار
جنگل شود ز شاخ گوزنان شکارگاه / بیرون چو از نیام کشد تیغ آبدار
از جوشن آنچنان گذرد تیر او که باد / از حلقه های زلف نکویان کند گذار
پیکان دهن به خنده چو سوفار وا کند / زان شست دلگشا چو به سرعت کند گذار
رنگین نمی شود پر و بالش ز خون صید / از بس که صاف می گذرد تیرش از شکار
مادر به التماس دهد شیر طفل را / در عهد او ز بس که گرفتن شده است عار
چون روی شرمناک برآرد گهر ز خود / بر هر زمین که ابر کف او کند گذار
دامان سایل و کف ارباب حاجت است / باشد محیط همت او را اگر کنار
در روزگار حفظش، چون چشم ماهیان / در پرده های آب، سراسر رود شرار
در دیده ها چو یوسف گل پیرهن شود / هر جرم را که بخشش او گشت پرده دار
گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم / گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار
از چشم شیر شمع به بالین نهد غزال / شبها به عهد دولت آن معدلت شعار
خصمش کمر نبندد اگر کوه آهن است / چون او به عزم رزم کمر بندد استوار
سرپنجه تعدی گردون ز عدل او / دست نوازشی است به دلهای بی قرار
بی مشق اگر چه قطعه نویس است تیغ او / پیوسته در شکار کند مشق کارزار
مانند ابر اگر چه به دامن دهد گهر / از شرم همت است جبینش گهر نثار
ابری است جود او که بود قطره اش گهر / بحری است خلق او که بود عنبرش کنار
عقد گهر نریزد اگر رشته بگسلد / شد منتظم ز معدلتش بس که روزگار
باشد غنی ز سنگ فسان تیغ آفتاب / مستغنی است رای منیرش ز مستشار
زد بحر پنجه با کف گوهر نثار او / خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار:
افکنده تیغ موج به گردن ز انفعال / اینک به عذرخواهی آن دست در نثار
عاجز شود ز حصر کمالات بی حدش / صرصر اگر ز ریگ کند سبحه شمار
صائب چو مدح شاه به اندازه تو نیست / رسم ادب بود به دعا کردن اختصار
تا خاک ساکن و متحرک بود فلک / امرش روان و دولت او باد پایدار