صائب تبریزی › در توصیف زاینده رود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشمه حیوان ندارد آب و تاب زنده رود / خضر و آب زندگانی، ما و آب زنده رود
نیست آب زندگی را حسن آب زنده رود / صد پری در شیشه دارد هر حباب زنده رود
هر که بتواند سفیدی از سیاهی فرق کرد / می شمارد به ز آب خضر، آب زنده رود
سینه بر شمشیر بی زنهار ابرو می زند / چین ابروی بتان از پیچ و تاب زنده رود
می ستاند توبه را از کف عنان اختیار / جلوه مستانه دریا رکاب زنده رود
در خرابی های او چون می عمارتهاست فرش / وقت آن کس خوش که می گردد خراب زنده رود
چون ز ظلمت در لباس دود پنهان گشته است؟ / نیست آب زندگانی گر کباب زنده رود
می دهد چون خضر، تشریف حیات جاودان / خاکهای مرده دل را فیض آب زنده رود
برق در پیراهن اندازد کتان توبه را / چون می روشن، فروغ ماهتاب زنده رود
در نقاب کف دل از روشن ضمیران می برد / آه اگر افتد به یک جانب نقاب زنده رود!
موج، مجنون عنان از دست بیرون رفته ای است / خیمه لیلی است پنداری حباب زنده رود
چشم بیدار و دل زنده است صائب گوهرش / هر رگ باری که برخیزد ز آب زنده رود