صائب تبریزی › در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا نگردیده است خورشید قیامت آشکار / مشت آبی زن به روی خود ز چشم اشکبار
در بیابان عدم بی توشه رفتن مشکل است / در زمین چهره خود دانه اشکی بکار
مزرع امید را زین بیشتر مپسند خشک / بر رگ جان نشتری زن، قطره چندی ببار
دیده بیدار می باید ره خوابیده را / تا نگردیده است صبح از خواب غفلت سر برآر
هر که یک دم پیشتر برخیزد از خواب گران / گم نسازد دست و پا چون کاهلان در وقت بار
انتظار شهپر توفیق بردن کاهلی است / خویش را افتان و خیزان بر به کوی آن نگار
مور را ذوق طلب آورد بال و پر برون / غیرتی داری، تو هم پای طلب از گل برآر
چند باشی همچو خون مرده پنهان زیر پوست؟ / همتی کن، پوست را بشکاف بر خود چون انار
چند خواهی در میان بیضه بود ای سست پر؟ / بال بر هم زن، برآ بر بام این نیلی حصار
تا به کی در شیشه افلاک باشی همچو دیو؟ / ناله آتش فشانی از سر غیرت برآر
رشته طول امل را باز کن از پای دل / از گریبان فلک، مانند عیسی سر برآر
شبنم از روشندلی آیینه خورشید شد / ای کم از شبنم، تو هم آیینه را کن بی غبار
مشت خاکی از ندامت بر سر خود هم بریز / بادپیمایی کنی تا چند چون دست چنار؟
آرزو تا چند ریزد خار در پیراهنت؟ / شعله ای بر خارخار آرزوی دل گمار
پاک ساز آیینه دل را ز زنگار هوس / تا درآید شاهد غیبی به روی چون نگار
صحبت عشق و خموشی درنمی گیرد به هم / می شکافد سنگ را از شوخ چشمی این شرار
زود خود را بر سر بازار جانبازان رسان / چون زنان پیر در بستر مکن جان را نثار
چون لب پیمانه می بوسد دهان تیغ را / هر که از آیینه آغاز، دید انجام کار
نیست از زخم کجک اندیشه پیل مست را / عاشق پر دل نیندیشد ز تیغ آبدار
ارمغانی بهر یوسف بهتر از آیینه نیست / چهره دل را مصفا ساز از گرد و غبار
بر دو عالم آستین افشان، ید بیضا ببین / پاک کن حرف طمع از لب، دم عیسی برآر
مدت پیش و پس برگ خزان یک ساعت است / برگ رفتن ساز کن از رفتن خویش و تبار
صلح کن از نعمت دونان به خوناب جگر / چند روزی همچو مردان بر جگر دندان فشار
آنچه بر خود می پسندی، بر کسان آن را پسند / آنچه از خود چشم داری، آن ز مردم چشم دار
زخم دندان ندامت در کمین فرصت است / بر زبان، حرفی که نتوان گفت آن را برمیار
تا نگیرد خوشه اشک ندامت دامنت / در قیامت آنچه نتوانی درو کردن، مکار
جمله اعضا بر گناه هم گواهی می دهند / روز محشر در حضور حضرت پروردگار
یا زبان بندی برای این گواهان فکر کن / یا ز ناشایسته، چشم و گوش و لب را بازدار
هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کرد / چون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار
هر که چون افعی در اینجا بیگناهان را گزید / سر برون آرد ز سوراخ لحد مانند مار
هر که اینجا دست رد بر سینه سایل نهد / حاجب جنت گذارد چوب پیشش روز بار
تیره روزان را درین منزل به شمعی دست گیر / تا پس از مردن ترا باشد چراغی بر مزار
چون سبکباران ز صحرای قیامت بگذرد / هر که از دوش ضعیفان بیشتر برداشت بار
بر حریر گل گذارد پای در صحرای حشر / هر سبکدستی که بردارد ز راه خلق خار
هر که کار اهل حاجت را به فردا نفکند / روز محشر داخل جنت شود بی انتظار
جوی شیر و انگبین کز حسرتش خون می خوری / در رکاب توست، گر دل را کنی پاک از غبار
حله فردوس کز نورست تار و پود او / رشته های اشک توست آن حله ها را پود و تار
چشمه کوثر که آبش می دهد عمر ابد / دارد از چشم گهربار تو نم در جویبار
داری آتش زیر پا در کار دنیا چون سپند / در نظام کار عقبی، دست داری در نگار
فارغی در دنیی از اندیشه عقبی، ولیک / فکر اسباب زمستان می کنی در نوبهار
نفس کافر کیش را در زندگی در گور کن / تا بمانی زنده جاوید در دارالقرار
«ربنا انا ظلمنا» ورد خود کن سالها / تا چو آدم توبه ات گردد قبول کردگار
ورد خود کن «لاتذر» یک عمر چون نوح نبی / تا ز کفار وجود خود برانگیزی دمار
گر همه جبریل باشد، استعانت زو مجوی / تا شود آتش گلستان بر تو ابراهیم وار
صبر کن مانند اسماعیل زیر تیغ تیز / تا فدا آرد برایت جبرئیل از کردگار
دامن از دست زلیخای هوس بیرون بکش / تا شوی چون ماه کنعان در عزیزی نامدار
زیر پا آور هوای دیو نفس خویش را / چون سلیمان حکم کن بر انس و جن و مور و مار
چون کلیم الله، نعلین دو عالم خلع کن / تا ز رود نیل، ساغر بخشدت پروردگار
تا برآیی همچو عیسی بر سپهر چارمین / چارپای طبع را بگذار در این مرغزار
از صراط المستقیم شرع، پا بیرون منه / تا توانی کرد فردا از صراط آسان گذار
دست زن بر بر دامن شرع رسول هاشمی / زان که بی آن بادبان، کشتی نیاری بر کنار
باعث ایجاد عالم، احمد مرسل که هست / آفرینش را به ذات بی مثالش افتخار
تا نیامد رایض شرع تو در میدان خاک / سرکشی نگذاشت از سر ابلق لیل و نهار
کفر شد با خاک یکسان از فروغ گوهرت / سایه خواباند علم، خورشید چون گردد سوار
بود چشم آفرینش در شکرخواب عدم / کز صبوح باده وحدت تو بودی میگسار
ساقی ابداع چون مهر از لب مینا گرفت / چشم بیدار تو بودش ساغر گوهرنگار
بوسه ها بر دست خود زد خاتم استاد صنع / تا شد از لوح تو نقش آفرینش کامکار
اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبر / خواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار
محو گردیدند از نور تو یکسر انبیا / ریزد انجم، چون شود خورشید تابان آشکار
پنج نوبت کوفتی در چار رکن و شش جهت / هفت اقلیم جهان را چون شتر کردی مهار
در ره دین باختی دندان گوهربار را / رخنه این حصن را کردی به گوهر استوار
از جهان قانع به نان خشک گشتی، وز کرم / نعمت روی زمین بر امتان کردی نثار
ماه را کردی به انگشت هلال آسا دو نیم / ملک بالا را مسخر ساختی زین ذوالفقار
کردی اندر گام اول، سایه خود را وداع / چون سبکباران برون رفتی ازین نیلی حصار
سنگ را در پله معجز درآوردی به حرف / ساختن خصم دو دل را چون ترازو سنگسار
چون سلیمان است کز خاتم جدا افتاده است / کعبه تا داده است از کف دامنت بی اختیار
چون بهار از خلق خوش کردی معطر خاک را / «رحمت للعالمین » خواندت ازان، پروردگار
با شفیع المذنبین، صائب فدای نام توست / از سر لطف و کرم، تقصیر او را درگذار