مردم به زرق طره دستار می روند / خرمهره اند و در پی افسار می روند
در کوچه های شهر چرا خون نمی رود؟ / زینسان که خلق روی به دیوار می روند
خلق ظلوم مرکب غول ضلالتند / نبود عجب اگر نه بهنجار می روند
در سنگ خاره جای کند نقش پایشان / از بار حرص بس که گرانبار می روند
این بوکشان حرص عجب آهنین تنند / بر بوی مشک مفت به تاتار می روند
مژگان خوشه از دهن مور می کشند / از شوق مهره در دهن مار می روند
افسانه عیادت کر تازه می شود / گاهی اگر به پرسش بیمار می روند
در زیر پای خویش نبینند از غرور / بر برگ گل به پای پر از خار می روند
در سینه شان دهن چو گشاید نهنگ حرص / در خون صد سفینه پربار می روند
از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد / در کام شیر و در دهن مار می روند
سر می کنند در سر طول امل ز حرص / چون عنکبوت در سر این کار می روند
زآواز پایشان بدرد پرده های گوش / در سنگلاخ دهر کشف وار می روند
چون پیل مست اگر چه سراپا تهورند / از زخم نیش پشه ای از کار می روند
بسته است چشم باطنشان دست روزگار / خرچنگ وار ازان نه بهنجار می روند
شیر و پلنگ ز آدم درنده بهتر است / اوتاد ازان به دامن کهسار می روند
یک پا به خواب غفلت و یک پای در رکاب / چون نقطه پای بند (و) چو پرگار می روند
آنان که تن به زینت ایام داده اند / آخر چو طره بر سر دستار می روند
این زاهدان خشک به این گردن ضعیف / چون زیر بر گنبد دستار می روند؟
آنان که از شکست سر سخت خورده اند / بهر چه تند روی به دیوار می روند؟