صائب تبریزی › در مدح نواب ظفرخان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نور / ز خال تازه کن داغهای لاله طور
نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جام / عرق به چهره صاف تو می به جام بلور
تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شود / تو چون میان بگشایی کمر نبندد مور
هزار لاله خون بر زمین گل بچکد / دم مسیح کند گر به غنچه تو عبور
چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده است / نقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور
اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شوی / چو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور
به خلوتی که تو از رخ نقاب برداری / چراغ روز بود آفتاب با همه نور
اگر به طرف چمن زلف را برافشانی / ز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور
نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده است / به روی دست سلیمان فکنده مسند مور
شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تر / بهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور
مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟ / که آب در نظر آرد نظاره ات از دور
زکات خنده شیرین، تبسمی بچشان / نکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور
امید بوسه ازان غنچه دهن دارم / به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
شبی چو گل ورق آن نقاب برگردید / هنوز در عرق خجلت است آتش طور
به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟ / که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور
کشید لشکر خط صف به گرد عارض تو / گرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور
به خون تپیده شمشیر غمزه تو زند / هزار خنده رنگین به خضر از لب گور
خط شکسته جوهر به روی تیغ این است / که هر که کشته نگردد نمی شود مغفور
به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلال / ازان شده است چو خورشید در جهان مشهور
اگر تو دست نوازش به گردنش آری / کدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور
ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیند / کجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟
ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟ / مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور
به مرگ نور نشیند چو چشم برف زده / فتد چو دیده داغم به مرهم کافور
چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟ / نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور
شراب سر که برآید چو بخت برگردد / چو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور
چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیر / که خط جام بود ان ربنا لغفور
به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرد / دریده پیرهن شیشه این می پرزور
چه خنده بود که دستار عقل را بربود / چه باده بود که از چهره شست رنگ شعور
به وام گیر ز بادام چشم خود تلخی / مکن چو پسته بی مغز در تبسم شور
وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کرد / به خدمت خلق الصدق حضرت دستور
بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و داد / نهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور
اگر چه دانه دل رزق مور خال بود / ز عدل او نتواند ز سینه برد به زور
کند شکسته مه را درست اگر رایش / به مهر باز دهد وام دیرساله نور
ز حکم های روانش کمین نموداری است / که نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور
کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کند / به جیب کاغذی گل زر شرر مستور
به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت او / کجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور
به گلشنی که کند سایه چتر دولت او / کند ز بال هما فرش آشیان عصفور
شود ز عدل تو برق ذخیره عمرش / به زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور
همای فتح بود چتردار دولت او / به هر طرف رود، آیه مظفر و منصور
ز آستین بدر آرد چو دست گوهربار / کند غبار یتیمی ز روی گوهر دور
به لطف از جگر شعله آه سرد کشد / به خشم شعله برون آرد از دل کافور
عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانی / به دور معدلتش بس که ملک شد معمور
کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟ / کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟
شکسته گشت زر جعفری بر مکیان / درست جود تو تا گشت در جهان مشهور
به کشوری که نسیم عدالت تو وزید / صبا رود به سر انگشت راه از پی مور
سخن پناها! هر چند رسم لاف زدن / به چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور
نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمن / ببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور
سواد خوان خط نانوشته رازم / خط کتاب بود پیش ذقنم پی مور
به این تنی که چو تسبیح سربسر گره است / به چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور
ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرم / که چشم چشمه سوزن همان بود پر نور
مثال معنی رنگین من به لفظ مبین / شراب صاف بود در لباس جام بلور
کمند زلف به فکر بلند من نرسد / بلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟
هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجر / نیند جمع به دارالعیار برهانپور
که قوت سخن و لطف طبع می دیدند / نمی شدند به طبع بلند خود مغرور
همین قصیده که یک چاشت روی داده مرا / ز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟
زبان خامه به کام دوات کش صائب / میان نغمه سرایان میفکن این شر و شور
نسیم صبح اجابت به جنبش آمده است / بگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور
مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خورد / همیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور
مباد چهره بزم تو بی می گلرنگ / مباد ساغر عیش تو بی شراب حضور