صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را / بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را
چون موجهٔ سرابیم، در شوره‌زار عالم / کز بود بهره‌ای نیست، غیر از نمود ما را
آیینه‌های روشن، گوش و زبان نخواهند / از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را
خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا / زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را
چون خامهٔ سبک مغز، از بی حضوری دل / شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را
گر صبح از دل شب، زنگار می‌زداید / چون از سپیدی مو، غفلت فزود ما را؟
تا داشتیم چون سرو، یک پیرهن درین باغ / از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را
از بخت سبز چون شمع، صائب گلی نچیدیم / در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را