صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل ز هر نقش گشته ساده مرا / دو جهان از نظر فتاده مرا
تا چو مجنون شدم بیابانگرد / می‌گزد همچو مار، جاده مرا
صبر در مهد خاک چون طفلان / دست بر روی هم نهاده مرا
چون گهر قانعم به قطرهٔ خویش / نیست اندیشهٔ زیاده مرا
صد گره در دلم فتد چو صدف / یک گره گر شود گشاده مرا
تختهٔ مشق نقشها کرده است / همچو آیینه، لوح ساده مرا
هر قدر بیش باده می‌نوشم / می‌شود تشنگی زیاده مرا
بیخودی همچو چشم قربانی / کرده آسوده از اراده مرا
مانع سیر و دور شد صائب / صافی آب ایستاده مرا