صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست / ایمن از سیلی موج است کناری که مراست
چشم پوشیده‌ام از هر چه درین عالم هست / چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟
کار زنگار کند با دل چون آینه‌ام / گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست
جان غربت زده را زود به پابوس وطن / می‌رساند نفس برق سواری که مراست
نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را / بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست
می‌کنم خوش دل خود را به تمنای وصال / سایهٔ مرغ هوایی است شکاری که مراست
نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب / که نفس راست کند مشت غباری که مراست