صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد بهار مرهم دلهای خسته است / گل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می‌کند / از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست بر آیند غنچه‌ها / شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
زنجیریی است ابر که فریاد می‌کند / دیوانه‌ای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته بود / از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانهٔ نسیم به خوابش نمی‌کند / از نالهٔ که بوی گل از خواب جسته است؟
صائب بهوش باش که داروی بیهشی / باد بهار در گره غنچه بسته است