صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست / از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
چون سیل درین دامن صحرای غریبی / غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
از فرد روان خجلت صد قافله دارم / هر چند به جز درد طلب همسفرم نیست
چون آینه و آب نیم تشنهٔ هر عکس / نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
چون غنچهٔ تصویر، دلم جمع ز تنگی است / امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
زندان فراموشی من رخنه ندارد / در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
صائب همه کس می‌برد از شعر ترم فیض / استادگی بخل در آب گهرم نیست