صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست / که زندگانی ده روزه زندگانی نیست
به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار / شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست
ز شرم موی سفیدست هوشیاری من / وگرنه نشاهٔ مستی کم از جوانی نیست
جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب / درین زمانه که آثار مهربانی نیست
ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟ / مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست
برون میار سر از زیر بال خود صائب / که تنگنای فلک جای پرفشانی نیست