صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آزادهٔ ما برگ سفر هیچ ندارد / جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد
از سنگ بود بی‌ثمری دست حمایت / آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد
از عالم پرشور مجو گوهر راحت / کاین بحر به جز موج خطر هیچ ندارد
بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص / کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد
خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ / غیر از سرتسلیم، سپر هیچ ندارد
آسوده درین غمکده از شورش ایام / مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد
یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست / هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد
خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر / اندیشهٔ سر شمع سحر هیچ ندارد
هر چند ز پیوند شود نخل برومند / پیوند درین عهدهٔ ثمر هیچ ندارد
صائب ز نظر بازی خورشید عذاران / حاصل به جز از دیدهٔ‌تر هیچ ندارد