صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه پشت پای بر اندیشه می‌توانم زد / نه این درخت غم از ریشه می‌توانم زد
به خصم گل زدن از دست من نمی‌آید / وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد
خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه / برون چو رنگ ازین شیشه می‌توانم زد
اگر ز طعنهٔ عاجز کشی نیندیشم / به قلب چرخ جفاپیشه می‌توانم زد
ازان ز خنده نیاید لبم به هم چون جام / که بوسه بر دهن شیشه می‌توانم زد
ندیده است جگرگاه بیستون در خواب / گلی که من به سر تیشه می‌توانم زد
خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب / وگرنه گام به اندیشه می‌توانم زد