صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند / صیقل شکست و آینه‌ام در غبار ماند
چون ریشهٔ درخت که ماند به جای خویش / شد زندگی و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون ما / این آشیانه‌ای که ز ما یادگار ماند
ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما / این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند
دست من از رعونت آزادگی چو سرو / با صد هزار عقدهٔ مشکل ز کار ماند
نتوان ز من به عشرت روی زمین گرفت / گردی که بر جبین من از کوی یار ماند
صائب ز اهل درد هم آواز من بس است / کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند