صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیدهٔ ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند / همچو جوهر نقش را آیینهٔ ما بشکند
بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی / این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند
هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است / وای بر آن کس که خاری بی‌محابا بشکند
از حباب ما گره در کار بحر افتاده است / می‌کشد دریا نفس هرگاه مارا بشکند!
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است / عشق کو، کاین شیشه‌ها را جمله یکجا بشکند؟
کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست / وقت موجی خوش که در آغوش دریا بکشند
همت مردانه می‌خواهد، گذشتن از جهان / یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون / هر که این‌جا بیشتر در دل تمنا بشکند