عطار › قال النبی صلی الله علیه و اله و سلم ضربة علی علیه السلام یوم الخندق افضل من عبادة امتی الی یوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قال النبی صلی الله علیه و اله و سلم ضربة علی علیه السلام یوم الخندق افضل من عبادة امتی الی یوم القیمة
چون نبی آن شاه دین را دید شاد / مهر او را در میان جان نهاد
روی او را پاک کرد از گرد جنگ / گفت در دین از تو دارم نام وننگ
چون عمر آن ضرب دید از مرتضی / پیش او افتاد اندر دست و پا
گفت جان ما شده گلشن ز تو / شمع ایمان نیز هم روشن ز تو
گر نبودی ضرب تیغت در جهان / بیشکی بودی شریعت خود نهان
جملهٔ اصحاب هم شادان شدند / زان خرابی جمله آبادان شدند
با علی گفتند کی شاه ازنخست / فتح در دین نبی ازتیغ تست
ضرب تیغش را چو دیدند آن بدان / منهزم رفتند تا مکه دوان
گفت حیدر کای شه هر دو سرا / می‌روم این قوم بد را از قفا
چون اجازت یافت از احمد ولی / بود انوار ولایت زو جلی
برکشید آن شاه مردان ذوالفقار / کرد ارض از خون اعدا لاله زار
کشت بسیاری از آن بدسیرتان / در مدینه گشت سیل خون روان
لشکر اسلام قوّت یافتند / جملگی مال و غنیمت یافتند
لیک حیدر میل دنیائی نکرد / مهر دنیا در دل او بود سرد
رو گذر تو زین جهان کن میل حق / تا دهندت در معانی خود سبق
تا بگیرد مهر شه بر دل قرار / روی از دنیا بگردان مردوار
هر که او دل از جهان خود برگرفت / همچو شاه ما ز دشمن سرگرفت
هر که او آلودهٔ دنیا بود / در دو عالم او یقین رسوا بود
هر که او از هستی خود دور شد / بیشکی میدان که چون منصور شد
هر که او از غیر حق بیزار شد / در میان جان و دل انوار شد
رو تو از خواب امل بیدار شو / و آنگهی در وادی کرّار شو
تو زخواب غفلتت بیدار باش / همچو جمع اولیادر کار باش
تا بیابی آنچه مطلوبت بود / وز معانی آنچه محبوبت بود
هست مقصودم در این گفتن کسی / آنکه او با اولیا باشد بسی
تو چه دانی اولیا را در یقین / زآنکه خودبین گشتهٔ در راه دین
تو همین نامی بگیری بر زبان / اولیا را تو ببین از چشم جان
دنیئی داری و عقبی هیچ نه / صورتی داری و معنی هیچ نه
من ز روی یار خود در حیرتم / اندرین حسرت بسی در حسرتم
اوّلین منزل ز سر باید گذشت / ورنه زین بابت بدرباید گذشت
رو ز سربگذر که شاه از سرگذشت / تا که گردد زندگی‌ات سرگذشت
هیچ میدانی در آن سر سرّ کیست / تو چه میدانی که آن اسرار چیست
سرّ آن معنی طلب کن همچو من / تا که گردد حاصلت اصل وطن
رو طلب کن تا بیابی یار او / ز آنکه یابند از طلب اسرار او
در طلب من یافتم اسرارها / بعد از آن گفتا بیا عطّار ما
گر نیابی در جهان او را عیان / رو تو جوهر ذات خود عطّار خوان
تانماید او بتو آن یار را / بعد از آنی بینی او را بی لقا
از لقا مقصود مامعنی بود / وندر آنجا دنیی و عقبی بود
هرچه می‌گویم ببین و گوش کن / جامها از خمّ وحدت نوش کن
آن چنان می خور که ازدل بردغم / نه از آن می خور که گردی متّهم
می چنان خور که امامان خورده‌اند / چون پیمبر ره بمعنی برده‌اند
هم شریعت را بحکمت گفته‌اند / راه معنی را بعزّت رفته‌اند
او حقیقت دان اسرار حق است / نور رحمان وجه حق مطلق است
خود محمّد بود و احمد نام او / در میان جان ودل انعام او
هست روشن همچو نور اندر مبین / آنکه با مظهر شده او همنشین
رو ز جوهر معنی او را طلب / تا خبریابی ز معنی بی سبب
هر که او در راه معنی رفت رست / پرتو نورش همه در جان نشست
هر که در دین نبی بندد کمر / شرع او گردد مر او را راهبر
دارم از دریای شرعش جوهری / مثل مظهر خود نیابی گوهری
ز آنکه اسرار محمّد دیده‌ام / راه شرع ازگفته‌اش بگزیده‌ام
من بگفتم جمله اسرارت تمام / لیک این مظهر نهان باشد ز عام
معجزی دارد بمعنی مظهرم / پیش هر مفلس نباشد جوهرم